اتوبيوگرافي استاد ايليا
توضيح:
متن بيوگرافي زير انتخابي از مجموعه «آمين» يك (پيوست يكم كتاب تعاليم حق) است. اصل اين متن در مجموعه مذكور ، بر اساس فيلمهاي مصاحبه با استاد ايليا «ميم»، شنيده ها و تجارب شاهدان، و خاطرات و گزارشهاي همراهان قديمي تهيه شده و تلاش بر اين بوده مطالبي مورد استفاده قرار گيرد كه علاوه بر برخورداري از حداكثر اعتبار حتي المقدور، توسط شاهدان و اسناد متعدد ، روايت و تاييد شده باشد.
در اين متن با هدف رسيدن به يك بيوگرافي خلاصه ناچار از انتخاب قسمتهايي بوديم كه فقط با وقايع و سير رويدادهاي زندگي استاد مربوط باشد.
توضيح ويراستاران
براي تهيۀ اين متن از چندين منبع استفاده کرديم: متن پياده شده از فيلمهاي استاد ايليا «ميم»، مقالات و حاشيههاي برخي از شاگردان استاد و بعضي از مکتوبات پيشين ايشان (از جمله متوني از کتاب دوم تعاليم حق). حجم متن پياده سازي شدۀ اين فيلم ها به چند هزار صفحه مي رسيد كه به دليل محدوديتهاي چاپ و نشر و با توجه به اقتضائات موجود، نخست به انتشار اين اولين قسمت از متون پياده شده، اقدام كرديم. در آينده، انتشار ساير متون نيز ميسر خواهد شد.
از آنجا كه امكان انتشار مجموعۀ تعاليم مكتوب يا سخنراني هاي استاد ايليا «ميم» در سالهاي گذشته ميسر نمي شد (از آن مجموعه تنها جلد اول كتاب تعاليم حق به انتشار رسيد) تصميم بر اين شد كه در مجموعۀ حاضر از متون كتاب تعاليم حق (الاهيسم - جلد دوم و سوم) نيز استفاده شود.
بعضي از متن ها، بنا بر لزوم، از زبان استاد ايليا «ميم» و به صورت نقل قول مستقيم بيان شده است. در چنين مواردي مستنداتي از مطلب مربوطه در ارتباط با خود استاد وجود داشته است.
همۀ ما ميدانيم که يکي از توافقات استاد با دايره مذاهب (بخش امنيتي برخورد با اديان و جريانهاي معنوي) پس از زندان، بيان مطالبي و انجام کارهايي در جهت خود محکوم سازي و خود تخريبي بوده است. اين مطلب در ماههاي تابستان 1386 طي احضارهايي مكرر، صريحاً به شاگردان ايليا «ميم» اعلام شد. طبق مدارک موجود، اين توافقات از طرفي ضامن عدم برخورد خشونت آميز دايره مذاهب (اِبا) با پيروان استاد و خانواده و نزديكان ايشان قرار گرفته است. توجيه گران دايره مذاهب در احضار بعضي از ما به دفتر مربوطه، تاكيد كردند كه «ايليا بايد كتابي را در محكوميت خود و در نقد كتاب تعاليم حق و نقد و ردّ اعتقادات و فعاليتهاي گذشته اش بنويسد. حكم او و بعضي شاگردان او به دليل كفر و الحاد و بدعت گذاري، اعدام است اما اگر او به قرارهايي كه با او گذاشته ايم عمل كند، همه چيز به خوبي حل خواهد شد. او حق ندارد تعليم بدهد، حق ندارد بنويسد، حق ندارد تحقيق كند، حق ارتباط با هيچ كس مگر زن و بچه اش را ندارد، او نبايد در دفاع از مسائلي كه از طريق رسانه ها مطرح مي شود كاري كند كه مؤيد فعاليتهاي قبلي او باشد. و شما اگر او را دوست داريد بايد او را در اين مسير كمك كنيد؛ رابطه خود را با او قطع كنيد، از او دفاع نكنيد، رهايش كنيد. در غير اين صورت سرنوشت بدي در انتظار همه شماست». اين مطالب كه به تعدادي از شاگردان و نزديكان استاد گفته شد، همان زمان در رسانه هاي خارجي و در تلويزيون صداي امريكا منعكس شد. و امروز ما مي دانيم چه خبر است. قرار همان است كه همه رهبران دنيا و همه مراكز حقوق بشر در همان زمان از آن مطلع شدند. قرار بر خودتخريبي و خودمحكومي است. وعده اي كه استاد از سالها قبل آن را در جلسات عمومي و خصوصي بيان كرد.
بنابراين واضح است آنچه توسط خود ايشان در اين برهه از زمان مطرح شده، بدترين، تحقيرآميزترين و ترديدزاترين مطالبي است که تاکنون، و با استناد به واقعيت دربارۀ ايشان مطرح گرديده است. به دليل تفاوت بسيار فاحش اين مطالب با تجارب ده بيست ساله بعضي از شاگردان، و تفاوت عميق آن با هزاران تجربه، رويا و نشانۀ رخ داده در بيست سال گذشته و نيز با استنادات و شواهد اکثر ياران استاد، ما مطالب بيان شده توسط استاد ايليا «ميم» را عليرغم آنکه مبتني بر واقعيت ميدانيم اما آن را بيان جزئي ترين واقعيتها با بدترين و تحقيرآميزترين شکل ممکن ميدانيم و مطمئنيم که ايشان همانطور که در سالهاي قبل بارها وعده دادند، قصدشان از بيان اين مطالب، خودشکني و خودمحکومي است. به همين دليل با حفظ بيشترين احترام و بالاترين قدرشناسي ممکن، ما ياران استاد، کساني که زندگي او را و او را بيش از ديگران ميشناسيم و از جزئيات زندگي او باخبريم تلاش کرديم تا با بيان واقعيت مستند و متکي به شواهد فراوان و انکارناپذير در مقابل اين خودمحکومي و خودتخريبي بايستيم و آنچه را که حق است و مکرر واقع شده و بعنوان واقعيت تمام جريان داشته و جريان دارد را بيان کنيم. اين کار از طريق تهيۀ کتبي به موازات اين کتاب و انتشار برخي از فيلمهاي مستند (در زمان لازم) دنبال خواهد شد.
مسلماً معلم ما ايليا «ميم» با بيان اين مطالب تلاش كرده است بي آنكه به دروغ متوسل شود تصويري بسيار كوچك و حاشيهاي از خود و از زندگي خود ترسيم كند. اين همان شيوۀ ضاد و ملامتيون است كه استاد به همراه عدهاي از شاگردان خود مدتي را به آن سبك زندگي كردهاند و بيشتر مطالب اين كتاب بازگشتي است به همان شيوه. ما به وضوح ميبينيم و برايمان مسلم و مثل روز روشن است كه او تلاش كرده است خود را بسيار كوچكتر از آنچه هست نشان دهد. خواسته است تا شايد بگويد مگر نميبينيد كه خورشيد يك گوي كوچك فروزان است؟ مگر نميبينيد كه چقدر كوچك به نظر ميرسد؟ اما هر كسي كه به خورشيد نزديكتر شود خورشيد را بزرگ و بزرگتر مييابد.
ما مطمئن هستيم كه در اين باره او باز هم تقيه را برگزيده است و به عمد از حاشيهها و جزئياتي سخن گفته است كه نه تنها مانند آن و صدها برابر آن در زندگي ما وجود دارد بلكه هيچگونه نتيجه گيري منفي و عاقلانهاي نميتوان از آن داشت. او بجاي حرف زدن از دريا، از اعماق دريا، حرف زدن از معادن بسيار نهفته در عمق دريا و موجودات زندۀ آن، از حاشيههاي دريا و ساحل سخن گفته است. از كوه بزرگ سخن گفته اما شرح خود را از سنگريزههايي كه در كوهپايه ديده ميشود آغاز كرده و در همان نقطۀ آغاز باقي مانده. شايد اين كار دلايل ديگري هم داشته است. او در سالهاي گذشته بارها به همۀ ما يادآوري كرد كه «اگر لازم شود خود را تخريب و محكوم خواهم كرد. اگر مطمئن شوم كه به بت تبديل شده ام، اگر بدانم با اين كار به ايمان و ارتباط الاهيون كمك ميكنم، اگر ضروري شود تا دوستان را از نادوستان بشناسم» و برخي از اين مطالب به صورت مكتوب از سالها قبل در دست ما بوده است يا به صورت مصاحبه يا در سخنرانيها مطرح شده است. اما بعنوان كساني كه سالهاست شاهد وقايع و نشانههاي بسيار بوده ايم، سالهاست كه شاهد و ناظر حقانيت او هستيم، سالهاست كه بزرگي روح و بزرگي شعور او را تجربه كرده ايم، سالهاست كه او را با روح و قلبمان و با سلولهاي وجودمان يافته ايم، در برابر اين كوچك نماييها و خودتحقيريها و خودمحكوم سازيها سكوت نخواهيم كرد و با همۀ حاميان حق ميكوشيم جهانيان را از اين حقانيت و بزرگي آگاه كنيم.
يكي از كارهايي كه ما در مقابل اين خود تخريبي انجام داديم، جمع آوري مستنداتي در اثبات اين واقعيت است كه متن اين فيلم چيزي جز خود تخريبي نيست. انشاء الله در شرايط مناسب، انتشار اين متون روشنگر انجام خواهد شد. ذكر برخي از آموزه هاي تعليمي و كلمات قصار استاد ايليا «ميم» در صفحات مختلف نيز از جمله حداقل كارهاي ممكن بوده است. تلاش كرديم تناسبي ميان متن مربوطه و كلمات انتخاب شده وجود داشته باشد اما از موفقيت اين تلاش مطمئن نيستيم.
ما تعريف ايليا از خود، آنطور كه در اين فيلم (و متن) بيان شده است را، به اين مثال شبيه ميدانيم که آسمان را اينطور تعريف کرد: سطحي است که در ارتفاع بالاتر از ما قرار دارد و نقطههاي نوراني و يک نقطۀ پرنور بر سطح آن است. اين تعريف واقعيت دارد اما جزئي ترين و تحقيرآميزترين بيان ممکن و بدترين تبليغ (و بهترين تخريب) ممکن دربارۀ آسمان است. آيا ميشود انسان را اينطور تعريف کرد: موجودي است که دستان او دو انگشت کوچک دارد. اين درست است اما کوه را کاه جلوه دادن است.
جمعي از اعضاء گروههاي حافظان، منصورون و حاميان ايليا «ميم»
با همكاري دوستاني از اعضاء تحريريه نشريات علم موفقيت، حركت دهندگان،
تفكر متعالي، اخبار كودكانه، هنرهاي زيستن، علوم باطني و هنر زندگي متعالي
اتوبیوگرافی استاد ایلیا میم رام الله
تولدم خاطرم نيست
دربارۀ تولدم حكايتي را بارها از مادرم شنيدم. داستاني كه مادرم درباره تولدم ميگفت به نظر عجيب ميآمد اما بر خلاف اصرار او، نتوانستم آن را منطقاً باور كنم. اين حكايت حتي براي برادرها و خواهرها و آنهايي كه آن را شنيده بودند، قابل باور نبود و فكر ميكردند او از شدت محبت و غيرتي كه نسبت به من دارد اينها را ميگويد اما خود او بر آن تأكيد داشت. او آدم بسيار سادهاي بود که گاهي روياهاي فوق العادهاي ميديد و چند مرتبه هم تجربههايي عجيب داشت... و
در چند سالي كه او اين واقعه را تعريف ميكرد دوستان چندين مرتبه از او گزارش تهيه كردند. فيلمهايي که دوستان از خاطرات او درباره داستان تولد ضبط کردند، هنوز نديده ام اما حکايت تولد و چيزهايي مانند آن را زياد از او شنيدم... در اين سالها نتوانستم حرفهاي او را مثل بسياري از گزارشهايي كه مردم ميگويند يا اخباري كه تا امروز داده اند، مطلقاً رد يا تأييد كنم. ضمن اينكه او هيچ شاهد يا سندي هم نداشت و شاهد خود را خدا ميدانست... نتوانستم آن حكايت را با منطق معمول باوركنم، به همين دلايل در اين سالها اجازۀ انتشار اين موضوع و هر گزارش مشابه آن داده نشد...
يك بار يكي از دوستان اصرار داشت كه اين را تائيد كنم يا نظرم را بگويم. اما اگر بله يا نه مي گفتم چطور مي توانستم از آن دفاع كنم. به او گفتم كه شايد واقعيت باشد، شايد اين رويا بارها براي او تكرار شده و مطمئن شده كه آن را تجربه كرده و شايد در بيداري دچار تجربه شهودي شده باشد. آنقدر شايد به او گفتم كه او اصرار خود را كنار گذاشت. واقعيت هاي باطني و تجارب شهودي را نمي توان اثبات كرد و نه مي توان رد كرد. مي شود آنها را به ايمان ديد و با ايمان يافت و در ايمان تجربه كرد يا با ترديد محو كرد و در بدبيني گم كرد و در شك از دست داد.
جريان زندگي، معلم بزرگ
خانوادهاي که در آن متولد شدم خانوادهاي پرجمعيت بود. درون آن از هر جماعتي بود، رنگارنگ؛ بهترين محيط براي انسان شناسي، چون هر کدام از اعضاي آن برآيندي از يک قشر مردم به نظر ميآمدند. براي تسلط در دانش انسان شناسي کافي بود مدتي آنها را مشاهده كنم. يک نفر بسيار مذهبي و افراطي در مذهب و يک نفر ديگر غير مذهبي و يکي هنرمند و ديگري اهل استدلال. حجمي از تضادها و تفاوتها و استثنائات. جايي فوق العاده براي کسي که بخواهد بياموزد. زيرا در آن انواعي از اعتقادات متضاد، بينشهاي متقابل و رفتارهاي متنوع وجود داشت. محيطي پر از درد و رنج و گاهي پر از آرامش. شبيه به کورههاي انسان سوزي که اگر زنده از آن بيرون ميآمدي کوره انسان سوزي به کوره انسان سازي بدل ميشد... در آن خانواده، برادر بزرگتر، از فرماندهان سپاه [پاسداران انقلاب اسلامي] بود. چند نفر از برادران هم كم و بيش در همين كارها بودند. سپاه، امنيت، حراست و بسيج. بنابراين يكي از چيزهايي كه با آن برخورد داشتم همين فضاي انقلابي بود. يكي دو نفر از آنها از قبل از انقلاب شروع كرده بودند. آشنايي با بعضي از فرماندهان سپاه و دوستان مذهبي و انقلابي آنها يكي از نقاط تأثيرگذار بود. از كودكي به امام [خميني (ره)] علاقۀ زيادي داشتم. او را وارث پيامبر (ص) و رهبري بزرگ و بي نظير مي دانستم. امام برايم به موجودي مانند قديسان بزرگ تاريخ مبدل شده بود... آن زمان [شش سالگي به بعد] زياد مسجد مي رفتم و در مسجدهاي مختلف مؤذن بودم.
در داخل خانه دو جريان متضاد جاري بود. چند نفر اهل مذهب و انقلاب بودند و چند نفر غيرانقلابي و غيرمذهبي. اينها نماز مي خواندند، روزه مي گرفتند، قرآن گوش مي كردند، معاشرانشان سپاهيان و روحانيون بودند و در همان حال آنها موسيقي گوش مي دادند، راديو آمريكا گوش مي كردند، نماز نمي خواندند و شعائر مذهبي را رعايت نمي كردند. من بيشتر در فضاي اولي ها بودم...
يکي از برادرهايم اهل کتک کاري بود. گاهي آنقدر کتکم ميزد که غش ميکردم. گاهي ميبايست در اوج گريهها و کتکها به اشاره او ميخنديدم. اين يکي از بازيهاي او بود. بازي گريه خنده. و اگر نمي خنديدم کتکها شديدتر و خشنتر ميشد...
كتكهاي او تأثيرات بسيار خوبي داشت. يا بايد به كينه بدل مي شد يا بايد تبديل به ايده مي شد. يكي از نتايج اين كتك ها آن بود كه هنرهاي رزمي و روش هاي مبارزة فيزيكي را ياد گرفتم... بايد راهي را براي غلبه بر اين ظلم پيدا مي كردم. يك راهش اين بود كه با توجه به آنچه از قرآن مي دانستم خدا را صدا مي زدم و بطور طبيعي به تجربۀ دعا و توكل نزديك مي شدم و راه ديگرش آنكه به سرعت هنر مبارزه را كه با روش هاي معمول و نمايش رزمي متفاوت بود ياد گرفتم.
كتكهاي او مرا به تفكر در بارۀ روش هاي مقابله با ظلم ترغيب مي كرد. چگونه مي توان به ظلم پايان داد؟ به آن ظلم نمي گفتم. يك حالت فشار و زور و اجبار بود. وقتي كه كتك ها شديد مي شدند طوري كه نفس كشيدن هم بسيار سخت مي شد، بهترين لحظات براي صدا زدن خدا بود. تجربه اي كه از خواندن خداوند در لحظات اوج سختي و شدت رخ مي دهد به نقاط جهشي در رابطۀ انسان با خدا منجر خواهد شد.
در شكنجه ها مي تواني معاني عميق آيات را بوضوح احساس و لمس كني. آنجا كه خداوند مي فرمايد بخوانيد مرا تا اجابت كنم شما را.
او را بخشيدم. كمي بعد هم كه بر او مسلط شدم احساس انتقام نداشتم و هيچ وقت از او انتقام نگرفتم اما دوسه بار مادرم را اذيت كرد و بنابراين با قدرت با او برخورد كردم. يكبار هم مادرم را به شدت آزار داد و كفر كرد كه در آن روز او را تا سرحد مرگ كتك زدم و ديگر بعد از آن هرگز جرأت نكرد مادرم را آزار دهد...
بعدها شنيدم او (و...) با كساني كه مي گفتند دشمنان ما هستند همكاري مي كند و شنيدم بارها توهين كرده، بدگويي وفحاشي كرده و دروغ هايي را در همكاري با يك نهاد ... گفته و فيلم هايي را ضبط كرده كه مي گويد من كافر و ملحد هستم...
وفاداري به خدا، پس قدرت خدا
من مثل درختي بودم که ظاهراً باغباني نداشتم اما بعداً فهميدم که در همه زندگي ام از اولين لحظه تا حالا باغبانم خدا بوده. خدا بود که با من بود. او مرا حفظ ميکرد. هدايت ميکرد و پرورش ميداد...
و من نسبت به خدايم وفادار و غيرتمند بودم. يک بار حدوداً پنج شش سالم بود. از کوچهاي عبور ميکردم. درِ خانهاي كه در آن عروسي بود، چند پسر جوان بودند که داشتند درباره ديواري که روبروي محل جشن بود حرف ميزدند. با ديد آن زمان، آن پسرها انسانهايي تنومند و بزرگ هيکل به چشم ميآمدند اما حداکثر 17ـ 18 سال داشتند. بحث آنها بر سر اين بود که چطور ميشود اين ديوار (روبروي منزل) را که کمي قديمي هم بود، فرو ريخت. ميخواستند با هم اين کار را بکنند اما يا موفق نشده بودند يا اميدي به موفقيت نداشتند. به آنها گفتم اگر به خدا ايمان داشته باشيد با قدرت او ميتوانيد اينکار را بکنيد. آنها مسخره ام کردند و با مسخرگي گفتند تو ميتواني اينکار را بکني. اگر تو اين کار را بکني ما... مرا دست انداخته بودند. به همديگر چشمک ميزدند... ديوار را با همه قدرتم فشار دادم. نيروي زيادي نداشتم. پنج شش سالم بود، حواسم نبود که پايم را به ديوار تکيه داده ام، همينطور که ديوار را فشار ميدادم يکدفعه ديوار فرو ريخت و استخوان پاي راستم از قسمت ساق، تقريباً قطع شد...
در انتهاي راهها
از همان کودکي و قبل از دبستان علاقه زيادي به کلام خدا داشتم و بسياري از آيات قرآن و کلام مقدس و احاديث را حفظ بودم... وقتي وارد دبستان شدم و بعد از آن، غالباً امام جماعت و قاري قرآن مدرسه بودم. در دوران مدرسه در اغلب مسابقاتي که برگزار ميشد شرکت ميکردم. مسابقات قرائت، تفسير قرآن، سرود و آواز، مسابقات ورزشي و هنري و چيزهاي ديگر.
هم خودم با قرآن ارتباط داشتم هم جوّ برادراني كه انقلابي بودند و دوستان آنها كه پاسداراني مؤمن و مخلص بودند مرا گرفته بود. هميشه هم مذهبي نبودم...
نمرات درسي ام متوسط بود اما يک بار ميخواستم اول بودن در درس را تجربه کنم بنابراين اول شدم که چون تجربه خاصي نبود ديگر به سراغش نرفتم. شايد دوم يا سوم راهنمايي بود...
در اکثر مواقع تيمهايي داشتم که با آنها کار ميکردم. تيمهاي ورزشي مثل تيم فوتبال، تيم هنري و مانند اينها و البته هر وقت اين تجربه آن چيزي نبود که ميخواستم، کار را عوض ميکردم و بنابراين قالب ارتباطي و هويتي ام هم تغيير ميکرد...
به موازات درس خواندن در دوره دبستان و بعد از آن، تفکر و تحقيق در کلام خدا، در قرآن و در احاديث را ادامه دادم. کلام خدا مبدل شده بود به اقيانوسي بزرگ که نه عمق آن معلوم بود نه ساحل آن. و اين درياي بي عمق و بيکران، روز به روز خود را بيشتر و بيشتر نشان ميداد...
اسرار تبديل و تحقق
علـت عـاشـق ز علتــها جـداســت عشـق اسطـرلاب اسـرار خـداسـت
عاشقی گر زین سر و گرزان سر است عاقبت ما را بـدان سـر رهبــر است
هـر چه گویم عشـق را شـرح و بیـان چون به عشـق آیم خجـل باشم ازآن
مولوی
بعد از دوره دبستان اتفاق بزرگي برايم افتاد. با دختري برخورد کردم که همه زندگي ام را تغيير داد. اين تجربه بزرگ، همان عاشق شدن بود، وقتي او را ديدم خيلي چيزها تمام شد و خيلي چيزها هم شروع شد... اولين باري كه او را ديدم خشكم زد... رفته بودم نان بخرم. در مغازۀ نانوايي ديدمش. او نانش را خريد و رفت. خيره نگاهش مي كردم. وقتي كمي دور شد، دنبالش رفتم و خانه شان را پيدا كردم . چقدر عجيب بود چون او همسايۀ ما بود و در تمام آن مدت، او را نديده بودم. وقتي ديدمش قلبم طوري مي تپيد كه احساس مي كردم صدايش را مي شنوم. مثل اين بود كه هزاران سال با يك نفر زندگي كني و دوستش داشته باشي و دوباره پيدايش كني. بدنم مي لرزيد. از خوشحالي مي دويدم و آواز مي خواندم ...
چند روزي گذشت. كاملاً به او خيره شده بودم و زير نظرش داشتم. بچه ها به حرفم گوش مي دادند... به آنها گفتم هر وقت او را هر جايي كه ديدند مرا خبر كنند. تا آخر شب نزديك خانه شان مي نشستم تا بيرون بيايد. گاهي هم يكي دو نفر همراه داشتم... يك بار صدايم زد. از هيجان زدگي نمي دانستم چكار كنم. بجاي آنكه جوابش را بدهم فرار كردم... با هم دوست شديم. او حدوداً نه سالش بود. از هر فرصتي براي حرف زدن با هم استفاده مي كرديم. او در حياط بود و من روي پشت بام. من پشت پنجره بودم و او در كوچه... براي مدت كوتاهي همه چيز تعطيل شده بود جز داستان عشق...
... طوري شد كه اگر دختري را ميديدم كه شبيه اوست، ميخواستم با او آشنا شوم. حالا هر شباهتي كه باشد. شباهت قيافه اي، رفتاري، صدا يا هر طور ديگري.
در اين زمان انگيزه بزرگي به ديگر انگيزههاي زندگي کردن اضافه شده بود طوري که همه آنهاي ديگر را انگار در خود ميپوشاند و موقتاً ميبلعيد. روياي ازدواج با اين دختر داشت به بزرگترين روياي آن زمان بدل ميشد و روياهاي ديگر را به خود جذب ميکرد. انگيزههايي مانند کشف اسرار، يافتن معناي زندگي و مانند اينها در اين معناي جديد محو ميشد...
شادباش ای عشق خوش سودای ما ای طبیـب جمـله علتـهای مـا
اين اتفاق مربوط به حدود 12ـ 13 سالگي بود. حالا مسئلهاي بزرگ و قديمي بوجود آمد، درواقع احياء و بازيابي شد، و آن اين است که چگونه ميتوان خواستهها را به تحقق در آورد؟ چگونه دعاها را به اجابت رساند؟ بنابراين تحقيقات و تفکرات جهتي جديد به خود گرفت و به سمت هدفي جديد متوجه شد. اسرار تحقق. چگونه ميتوان رويا را به واقعيت مبدل ساخت. چگونه فکر را متجلي کرد و آرزو را به عمل در آورد. اين پرسش کليدي همان چيزي است که علم موفقيت را به وجود ميآورد. رازهاي زميني و آسماني توفيق چيست؟ با توجه به شرايطي که در آن بودم در مقابل يک غير ممکن قرار داشتم و آن ازدواج با دختري بود که ازدواج با او غير ممکن مينمود. پس بايد به اين سوال جواب داده ميشد: چطور ميشود ناممکنها را ممکن ساخت و روياها را به تجسم در آورد؟
بلافاصله با طيف عظيمي از آيات و احاديث و کلمات مقدس كه از گذشته با خود داشتم، مواجه شدم که در همه آنها تاکيد شده بود که هر چه انسان از خدا بخواهد، به تحقق ميرسد. اين وعده حتمي و قطعي خداوند، به شکلهاي مختلف تکرار شده بود که هر کس دعا کند، دعايش مستجاب ميشود و کلمات بسياري بودند که معنايشان يک چيز بود: «ادعوني استجب لکم».
اين يك كشف و ادراك دوباره بود. اينکه، خداوند هر دعايي را مستجاب ميکند اما همان روز، اين کشف، شاديِ آورده خود را از دست داد چون ميخواستم در همان زمان به دختري که دوستش داشتم برسم ولي نرسيدم. آن را در چيزهاي ديگر امتحان کردم، اما در آن مدت، اتفاقي که تائيدکننده آن کشف باشد نمي افتاد. ظاهراً دعا ميکردم اما ظاهراً هم اجابتي در کار نبود. يا بايد اين وعده و اصل بزرگ را که مکرراً در قرآن و احاديث و اديان ديگر بود، جدي نمي گرفتم و از کنار آن ميگذشتم و آن را يک شعار ميدانستم يا بايد مبنا را بر حقانيت آن ميگذاشتم، که مبنا را بر حقانيت آن گذاشتم. آن سالها همه زندگي ام و همه حرکاتم مبدل شد به تلاشي براي حل اين مسئله که چرا ظاهراً دعاها به اجابت نمي رسند. چرا خواستن (في الحال) توانستن نيست. چرا روياها به تجسم نمي رسند. جوابهاي زيادي در کلام خدا و کلام مقدسين براي اين سوال وجود داشت که دريافت و ادراک هر يک از آنها مدتها طول ميکشيد. اين يکي از اولين و اصلي ترين سوالات بشر طي هزاران سال گذشته بود و بر اثر آن شاخههاي متعددي در علوم باطني به وجود آمده بود... سؤالات ديگري كه داشتم كم رنگ شدند.
در همين زمان [12ـ13 سالگي] براي پاسخ به اين سوال بزرگ و حل اين مسئله اساسي به هر دري که ممکن بود ميزدم. به درِ قرآن و کلام خدا. به درِ علوم مختلف باطني و دانش اسرار گرا، به طبيعت و مشاهده در آن، به تفکر و تعمق و هر در ديگري. هر کسي را که گمان ميبردم درباره علوم باطني و باطن کلام خدا بداند، به سراغش ميرفتم و با او ملاقات ميکردم تا شايد اين مسئله بزرگ که در دل خود هزاران مسئله ديگر را داشت، حل شود. اکثر کساني که آنها را ديدم، دکانهايي در بازار اين حيطه داشتند و غالباً طبلهاي توخالي، و مدعيان بي عمل بودند. به ندرت ممکن بود کسي درباره علوم باطني، خاصه در اين موضوع کليدي چيز مهم و مؤثري بداند. هر چه بيشتر چنين افرادي را ميديدم يا با چنين دانشي برخورد ميکردم اعتماد به نفسم بيشتر ميشد چون متوجه ميشدم که آنها چيزي نمي دانند و آنچه خودم در اين باره ميدانم بسيار بيشتر از ديگران است. کارهايي که در اين زمينهها قادر به آن بودم فاصله زيادي با توانايي عملي يا حتي تصورات آنها داشت و برايشان حتي قابل باور نبود...
منبع دانشم کلام خدا و اسماء الهي بود و در واقع فاصله زياد ميان ما [او و مدعيان] از همين تفاوت ناشي ميشد و شايد ارتباط زيادي به فرد من نداشت...
نگاه به غرب
مدتي با او [خانم پِريا] دوست بودم و همين دوستي و مستي، موقتاً همه جريان تحقيق و مشاهده و تفکر را متوقف کرد اما به زودي مادرش متوجه ارتباط ما شد. ديگران هم که اغلب خبر داشتند. مدير مدرسه شان نامهاي را که به او داده بودم، پيدا کرده بود. او از ترس، نامه را در مانتو مدرسه انداخته و نامه هم روي زمين افتاده بود. تقريباً ده سالش بود. مادرش در جريان قرار گرفت و مانع ارتباط ما شد...
وقتي كه با همسرم آشنا شدم يعني همان حدود دوازده سيزده سالگي اين داستان مرا به موسيقي و آواز و چيزهايي كه از مشغوليات عشاق است، متمايل كرد. تا قبل از آن به موسيقي گوش نميكردم. چون قبل از آن بسيار مذهبي و امام جماعت بودم. موسيقي را حرام ميدانستم؛ وقتي بعضي از بچهها با خودشان زمزمه ميكردند به آنها تذكر ميدادم كه اين كار را نكنند. قبل از اين داستان، فقط به قرائت قرآن، به كارهاي مصطفي اسماعيل، عبدالباسط و ديگران گوش ميدادم. روزههاي طولاني ميگرفتم. نمازهاي طولاني ميخواندم و به نامحرم نگاه نميكردم. داشتم همه قرآن را حفظ مي كردم و هزاران حديث را حفظ بودم. اما با شروع اين داستان، به انواع موسيقيهاي جديد گوش ميكردم.
موريكُنه، ژان ميشل ژار، كيتارو، مايكل گريسن، كلايدرمن و بسياري ديگر. با انواع سبكهاي موسيقي و فرهنگ غربي كه هر كدام از آنها حاوي تفكرات خاصي بود آشنا شدم. انواع سبكهاي پاپ، راك، هوي متال، كلاسيك، نيو ايج،... رپ ها، پانك ها، بريك، چامپ و بقيه. همچنين با زاويههاي مختلف فرهنگ غربي كه داشت بر كل جهان، حتي بر بلوك شرق و روسيه كه رئيس جمهور آن گورباچف بود، حاكم ميشد. سبكهاي مختلف لباس پوشيدن و عادات اجتماعي، سبكهاي مختلف رقص كه همگي تفكرات خاص خود را داشتند. طي حدود يك سال، اين آگاهي و تجربه به اوج خود رسيد...
«هوشياري ركن اساسي دانايي است. چشم ميتواند جهات مختلف را ببيند و با گردش سر در همه جهات نگاه كند. هوشياري نيز همينطور است و انواع مختلفي دارد اما اكثر انسانها تنها چند وضعيت ابتدايي آنرا تجربه ميكنند و اين به چشمي ميماند كه تنها قادر است روبروي خود يا جلوي قدمها را ببيند و چه بسا از اين هم كمتر... هر نوعي از هوشياري حاوي جرياني از دانايي است...» ايليـا «ميم»
ملاقات با مردان و زنان بزرگ
قطع ارتباط و جدا شدن از او [خانم پِريا] باعث شد که آن تحقيقات و تفکرات و جستجوها شتاب بيشتري به خود بگيرد. در آن سالها (12ـ 13 سالگي به بعد) توجهم عميقاً به معنا و تفسير باطني کلام خدا و کلام مقدسين جلب شده بود و هر روز چيزهاي بيشتري در اين باره حاصل ميشد... چند بار و در جاهاي مختلف با فردي برخورد کردم که قبلاً هم او را ديده بودم... سالها بعد او را شناختم. او اولين معلمي بود كه مي ديدم اما مستقيماً چيزي درباره تعليم نمي گفت. فقط گاهي و دير به دير او را ميديدم...
هر يافته باطني را خيلي زود تجربه ميکردم و سعي داشتم آن را به عمل در آورم. آن سالها در کرمانشاه بوديم...
در ادامه آن جستجوها و تفکرات به شهرهاي کوير مرکزي رفتم که اين همزمان بود با بمبارانهاي شديد کرمانشاه. در کوير مرکزي دوباره با افرادي که داراي ادعاهاي گفته يا ناگفته باطني بودند آشنا شدم. اين افراد متعدد بودند اما تفاوتهايي با مدعيان قبلي داشتند. غالباً اصراري به آنچه بودند نداشتند جز يك نفر از آنها. نسبتاً قوي بودند و نشانه هايي از قدرت باطني، چه خوب و يا بد داشتند. دو نفر از آنها بر بعضي از شيوه هاي كهن باطني تسلطي نسبي داشتند و تلاششان اين بود شناخته نشوند و به شيوۀ ملامتيون زندگي مي كردند. يكي از اينها مرد و دو سه نفر ديگر، پيرزن بودند. از بين آنها سه نفرشان در کل پهنه کوير مرکزي ايران، از بقيه تواناتر، واقعيتر و اصيلتر بودند و در ميان اين سه نفر، دانش و روش يکي از آنها با قرآن، اسماء الهي و ابعاد کلام خدا هماهنگتر و هم جهتتر بود...
يكي از آن پيرزنها بيبي بود. ميگفت سنش بيشتر از 95 سال است. تواناييهاي او در بعضي از شاخههاي باطني قابل توجه بود و به يکي از بزرگاني که پيش از اين ديده بودم، شباهت داشت...
در كف دست بي بي دو شكاف عميق بود و او مي گفت كه اين شكافها را حضرت ... در دست او ايجاد كرده است. مي گفت در كودكي او را دزديده اند و چند روزي به غاري كه آدرس آن محل را مي داد برده اند. هيچ خاطره اي از آن روزها نداشت و مي گفت فقط در گوشم زمزمه هايي مي شنيدم ...
آشنايي ام با افراد ديگر در کوير مرکزي، نسبتاً گذرا و موقت بود. در اين حد که صرفاً ميخواستم روشهاي آنها را بدانم، از دانش آنها با خبر شوم و ببينم براي سوالاتم و سوال بزرگي که داشتم چه جوابي دارند. بعد از رسيدن به نتايج، از کنارشان ميگذشتم اما در ارتباط با بي بي و استاد منصور توقف بيشتري داشتم... بي بي اصرار داشت که عضو خانواده اش بشوم ولي اين اتفاق نيفتاد. افراد زيادي برايش کار ميکردند به اميد اينکه او خواسته هايشان را بر آورده سازد و واقعاً هم اينطور بود. از همه ميشنيدم که از توانايي او ميگويند...
رابطه ام با بي بي هم صميميتر شد. او به من اجازه ميداد که تا دروني ترين نقطه زندگي اش که در واقع کتابش بود، پيش بروم. بر خلاف همه اجازه داشتم که کتاب او را بخوانم، بدون وقت و هر زماني که ميخواستم به ملاقاتش بروم، هر چقدر که ميخواستم آنجا باشم و کلاً محدوديتي در آنجا نداشتم... او و افراد مشابه او در کوير مرکزي، خود را وارث دانش سرّي و علمي اسراري ميدانستندکه البته اين علوم با هم فرق داشتند...
او تسلط زيادي در بعضي شاخههاي باطني و بويژه علم ارواح (ارتباط و تسخير روح) و علم اسماء داشت. تسلط او در علوم غريبه، در سبک قرآني آن، فوق العاده بود...
درباره اينکه تواناييهاي عجيب و دانش مرموز خود را از کجا آورده چند بار برايم تعريف کرد... او اصرار داشت که پسرخوانده اش شوم و من اين را قبول نکردم...
در آنجا همه کارهاي او و دانش او در معرض مشاهده ام بود و همه چيز را زير نظر داشتم. ديگران با حسرت زياد نگاهم ميکردند و مرا واسطهاي تا رسيدن به خواسته خود ميدانستند اما اينجا جايي نبود که بخواهم زياد بمانم. فکرم متوجه همان رابطه عاشقانهاي بود که حالا قطع شده و قصد داشتم هر چه زودتر به آن برگردم... آن افراد ديگر را افرادي شيطاني ميدانستم اما منصور را روحي بزرگ و بي بي را هم به نسبت، فردي خوب و تا حدي با ايمان مي دانستم. ولي درباره او [بي بي] هم ترديدهاي ديگري داشتم چون با همه آنچه درباره کلام خدا ميدانستم همخواني کافي نداشت. مثلاً بي بي گاهي فحش ميداد يا عصباني ميشد و تهديد ميکرد. شايد دو سه باري هم در آن مدت از او دروغ شنيدم يا لااقل فکر ميکردم که دروغ ميگويد. زيادي هم مغرور بود. البته با وجود اينها آنقدر توانا بود و نشانه داشت که او را فردي برخوردار از نيروهاي غيبي بدانم...
يک روز براي خداحافظي سراغ او رفتم و از او خداحافظي کردم...
آنچه با خودم آوردم، متنهايي بود که در همه آن مدت مبنا و اصول کار بي بي بود. متنهايي که محور آنها علم اسماء، کاربردهاي باطني آيات و علم ارواح در سبک عربي آن (و نه عبري که در گستره علوم باطني رواج بيشتري داشت) بود...
داستان استاد منصور تفاوتهاي زيادي با بي بي و همقطارانش داشت. آموزههاي او بسيار قوي تر، عميقتر و كاملتر از ديگران بود و ارتباط ما بسيار بهتر. استاد منصور از بزرگترين معلمان علوم باطني عصر حاضر بود...
استاد منصور كه بعدها در بين بچه ها او را با اسم مستعار منصور هاشمي نژاد مي شناختند فردي خاص و كم ياب بود. ما با هم مثل برادر بوديم اما اختلاف سني ما زياد بود. بعدها فهميدم كه او يكي از حلقه هاي روح الله است و يكي از استادان باطني است كه فعاليت آشكاري ندارد. او بسيار توانا بود و احاطه اي كه در بعضي از شاخه هاي علوم باطني [كه بعدها معلوم مي شود علوم باطنيِ الاهيسم است] داشت فوق العاده بود. او خيلي به من محبت مي كرد و احترام مي گذاشت. گاهي مرا استاد صدا مي زد. متوجه نمي شدم كه اين تكيه كلام اوست يا شوخي مي كند يا منظور ديگري دارد... استاد منصور تفاوت هاي زيادي با بي بي داشت و از جنبه هاي متعددي قابل مقايسه نبودند. اينها به دو مكتب مختلف باطني تعلق داشتند و استاد منصور موجودي بزرگ و كم ياب بود...
«با طبيعت مي توان خدا را شناخت . در تماس با طبيعت بهتر مي توان به حضور خدا رسيد و بواسطة آن ، فهم اشارات الهي آسان تر است.» ايليا «ميم»
درک روح طبيعت
بيشتر زندگي ام را در طبيعت يا در ارتباط با طبيعت گذرانده ام. از بچگي در حياط خانه، پرندگان و گياهان زيادي داشتم. تقريباً اکثر روزها هم به طبيعت ميرفتم.
گاهی ساعتها در طبیعت تنها بودم و کسی متوجه غیبتم در خانه نمی شد. همة جانداران، پرندگان و حتی حشرات و کرمها را دوست داشتم. زمین را با دست می کندم و صورتم را در آن می گذاشتم و خاک را بو می کردم و لذت می بردم. مشتی خاک را که در آن کرمی بود برای مدتی در دست می گرفتم و خیره می ماندم. اين روش خاصی نبود؛ فقط از دیدن آن حیرت می کردم. انگار هر لحظه برای اولین بار بود که آنرا می دیدم.
گاهی مسیر پرواز زنبورهای قرمز را که می دانستم در پرواز از بقیه قویترند پیدا می کردم، کمین می زدم و با تکه ای مقوا آنها را می زدم. گیج می شدند و زمین می افتادند. آنها را در شیشه جمع می کردم و بعد نوبتی به پایشان بند می زدم و پرواز می کردند. آنهایی را که خوب پرواز می کردند نگه می داشتم و بقیه را آزاد می کردم. می خواستم به خیال خودم با چندصد زنبور یک درشکه درست کنم و با آن به آسمانها برگردم و در آسمانها پرواز کنم. چند بار نیش خوردم اما بالاخره طرح را عملی کردم. حدوداً شش سالم بود. به پای همه شان نخ بستم تا بلکه مرا پرواز دهند و به آسمان بازگردانند. اما هر کدام به یک سمت پرواز کردند و نخ ها در هم گره خورد. آنها را رها کردم. می خواستم برای خودم بال درست کنم و با آن پرواز کنم، آن هم نشد. فکر کردم اگر تعدادی پرنده داشته باشم می توانم در آسمانها پرواز کنم یا اگر یک عقاب بزرگ می داشتم؛ این شد یکی از انگیزه هایم برای داشتن پرنده. در سالهای بعدی تعداد زیادی حیوان و پرنده داشتم و رابطه مان خیلی خوب بود. حرکات و صداهایشان را متوجه می شدم.
آن سالها حتي در اتاقي هم که ميخوابيدم گاهي از حيوانات نگه داري ميکردم. سالها بعد هم وقتي که به تهران آمدم همين روال ادامه داشت. طبيعت برايم مثل کتابي بود که بارها آن را خوانده بودم. معناي اکثر نشانهها را ميدانستم و اين چيزي طبيعي بود که براي هر کسي که سالها مشاهده کرده باشد اتفاق ميافتد. زماني كه با شاگردانم به طبيعت ميرفتيم غالباً آنها متعجب ميشدند وقتي که ميديدند معنايي که از نشانهها و تغييرات بيان ميشد، پيش بينيها و رديابيها و رسيدن به جواب سوالات، كاملاً درست از آب درمي آمد و همين ممكن بود باعث اين تلقي شود که اينها را از عالم غيب ميدانم. نسبت دادن اين دانش غيبي و اينکه اکثر دوستان گمان ميکردند همه چيز را ميدانم و بر عالم غيب احاطه كامل دارم فقط از اين موضوع ناشي نمي شد. هر بار از روشهاي تفکر باطن گرا يا فنون آگاهي زا يا از طرق ارتباط و رويا بيني موضوعي را ميگفتم غالباً يک برچسب بر آن ميخورد و آن غيب داني محض و غيبگويي مطلق بود. و البته من که خودم را ميشناختم، غيب دان، آنطور كه آنها ميگفتند نبودم بلکه فقط از راههاي خاصي به چيزهاي خاصي پي ميبردم. روشهاي سي و شش گانۀ تفكري و مخصوصاً نشانه شناسي؛ روشهاي نامتعارف ديدن و شنيدن، برقراري ارتباط آگاهي و شيوههاي ديگر.
هزاران نشانه در طبيعت وجود دارد که هر کدام از آنها دري است براي دانستن چيزهاي ديگر. از ساده ترينها تا پيچيده ترين ها. مثلاً از ديدن يک حشره و رفتار آن در اوايل فصل بهار ميتوان متوجه شد که در مناطق اطراف، احتمالاً چه نوع پرندگاني وجود دارند يا در درون لانههاي آنها تخم هست يا نيست. آيا تخمها جوجه شدهاند يا در آستانۀ جوجه شدن هستند؟ چه ميوههايي در آن منطقه هستند؟ آيا ميوهها رسيدهاند يا نه؟ آيا تهديد خاصي در آن منطقه وجود دارد يا نه؟ با چند لحظه ديدن رفتار يک حشره يا يک پرنده در چنين شرايطي ميتوان به بسياري از اطلاعات ديگر دست يافت...
از تغيير صداي قورباغهها ميتوان متوجه شد که آيا طوفان، سيل يا باران شديدي در راه است يا خير. قبل از طوفان يا سيل، صداي قورباغهها کاملاً هشدار آميز و ترسان ميشود. اما دوستاني که اينها را و مثلاً پيش بيني بارشها يا وقايع طبيعي را ميديدند به اين زاويه توجهي نداشتند و بنابراين شرح تجارب آنها رنگي مقدس به خود ميگرفت. اين يك رويه بود كه هر بار اين اتفاقها ميافتاد از وحشت آنكه موضوع مهر مقدس نخورد، توضيحاتي هم در بارۀ چگونگي وقوع آن داده ميشد يا اگر فرصت آن نبود، در اولين فرصت اين تصريح انجام ميشد. اين اتفاقها در خارج از طبيعت هم ميافتاد. فردي را ميديدم و بيماري او را ميگفتم اما او فوراً اين را به غيب ربط ميداد ولي در واقع نشانههايي که در جسم و رفتار انسان وجود دارد چيزهاي زيادي را در بارۀ او بيان ميکند...
همۀ اين اتفاقات مرا در نظر طيفي از الاهيون و آشنايان كه محرم و نزديك بودند بيش از پيش تقديس ميکرد در حالي که يک قديس نبودم. هر چه بيشتر تلاش ميكرديم تا جلوي اين رشد تقدس گرايي را بگيريم، نتيجۀ كمتري حاصل ميشد... خيلي از چيزها را خودبخود ميدانستم. تا با شرايط آن مواجه ميشدم خودبخود ميفهميدم اما اين ارتباطي به غيب گويي نداشت...
بعضي از اتفاقات فضاها را تعديل و واقع بينانهتر ميکرد. يک زماني بعضي از تمرينات اوليۀ انرژي زايي را عمومي کرديم. چند صد نفر مثلاً روي هستههاي خرما کار ميکردند تا در زمان کوتاهتري جوانه بزند. بعد وقتي نتايج کار خود را ميديدند و متوجه ميشدند که همۀ اينها جزئي از توان طبيعي انسان است، ذهنشان روشنتر و شفافتر ميشد. كارورزاني كه در انرژي زايي نسبتاً مسلط شده بودند، توانايي خود را مي ديدند و مي دانستند كه اگر مردم اين توانايي ها را ببينند به آنان مي گويند كرامات يا كلمات ديگر. خانمي بود که وقتي ميخواست مرا صدا بزند، چندين پيشوند قبل از کلمۀ استاد ميآورد. بعضي وقتها که برايم نامه مينوشت، فقط اشاره به اسمم نزديک به يک سطر ميشد. اين خانم يك شفادهندۀ مادرزادي بود و خودش نميدانست. بعد از چند برخورد، او تصادفاً متوجه توانايي طبيعي خود در شفاگري شد. وقتي دست بر سر بيماران ميگذاشت تأثيرات شفابخش دست او به سرعت ظاهر ميشد...
بعد از اين تجربه او در صدا زدنم القاب طولاني را كنار گذاشت و ميگفت استاد. آن فضاي مقدس و دست نيافتني و به شدت ماورايي و قدسي ديگر برايش وجود نداشت. چيزي را در خودش تجربه کرده بود که پيش از اين، آن را در ديگري معجزه ميخواند. ارتباط ما با هم بسيار نزديكتر شد و الان ايشان خواهرخوانده ام است...
«هر كس داراي يك شهود و روياي نهفته است كه اختصاص به خود او دارد و تماس با آن جزء از طبيعت كه با اين فرد بيش ترين هماهنگي را دارد ، در بيدار شدن آن شعور نهفته تأثير گذار است .»
پانزده سالگي: احاطه بر علوم باطني
حدود 15 سالگي تسلط زيادي در اکثر مکتبهاي اسرارگرا و باطني و سبکهاي علوم باطني پيدا کرده بودم. در اين چند سال، در علوم باطني و روش هاي تفكر، تحقيق و تعمق داشتم. جريان مشاهده، تفکر و تعمق که از کودکي شروع شده بود و در دوره دبستان به موازات وقايع کودکي و مدرسه امتداد داشت، حالا شکلي و محتوايي جديد به خود گرفته بود. مدعيان بسياري را ديده بودم و اکثر آنها را ناتوان و بي خبر از حيطههاي علوم باطني ميدانستم. از بعضي از آنها که ايشان را انسانهايي فوق العاده و استثنايي ميدانستم چيزهايي درباره خودم و آينده ام شنيده بودم که وقتي در کنار آموختهها و يافته هايم (كه در علوم باطني و اسراري قرار ميگرفت) ميگذاشتم، احساس دانايي و قدرت را در من قويتر ميكرد. تقريباً خود را از هر كسي كه در حيطههاي باطني فعال بود، تواناتر و داناتر ميدانستم. گمان ميكردم كه بعيد است كسي مانند من از معاني باطني كلام خدا و كاربردهاي آنها، معاني راز آميز آنها، روشها، قفل ها، قلابها، امكانها و تواناييها و داناييهاي نهفته در آنها مطلع باشد و هر روز اين گمان را محك ميزدم. اگر ميشنيدم كه در فلان شهر يا روستا يا فلان كوه فردي هست كه چيزهايي ميداند فوراً سراغ او ميرفتم و از او سوال ميكردم و سپس او را و خودم را محك ميزدم. سراغ هر كسي كه احتمال داشت چيزي از علوم باطني بداند ميرفتم حتي يك مدتي به سراغ گدايان و ديوانگان رفتم و آنها را محك زدم. مدت كوتاهي هم با آنها زندگي كردم و متوجه شدم بعضي از آنها موجودات جالبي هستند...
در همين زمان [حدود پانزده سالگي] ديگراني كه رابطه نزديكتري با هم داشتيم مرا طور ديگري ميشناختند. در خانه فكر ميكردند كه ساحر و جادوگر شده ام... ديگراني بودند كه فكر ميكردند همه دعاهايم مستجاب ميشود و ديدگاههاي مشابه اين، ولي گاهي هم متضاد با اينها. بنابراين گاهي خواستههاي عجيبي از جانب ديگران به من عرضه ميشد. هواشناسي اعلام ميكرد كه فردا هوا صاف است اما يكي دو نفر از دوستان از من ميخواستند كه فردا برف سنگيني بيايد كه موجب تعطيلي مدارس شود. يك نفر ديگر خواستار به دست آوردن همه چيزهايي بود كه آنها را از دست داده بود و برايشان مدام گريه ميكرد. آن يكي ميخواست با يك اشاره به دختري كه عاشق اوست برسد، و منتظر اين بود كه بگويم همينطور ميشود. از اين نوع خواستهها فراوان بود و گاهي اتفاقاتي ميافتاد كه اولين نتيجه بعدي آنها بالا رفتن حجم و شدت اين درخواستها بود...
در آن زمان از نظر خودم آنقدر ميتوانستم كه قادر بودم مردگان را هم زنده كنم اما اين، واقعيت نداشت و تصور انبساط يافتهاي از يك واقعيت كوچكتر بود كه حالا بُعدي بزرگتر به خود گرفته بود. همين تصور باعث شد كه وقتي امام كه جداً او را دوست داشتم فوت كرد شتابزده به تهران آمدم تا بلكه بتوانم به خيال خودم او را زنده كنم. آنقدر شتابزده بودم كه با شلوار راحتي به تهران آمدم... همين شلوار راحتي كه به زير شلواري شبيه بود علت مضاعفي شد براي مورد تمسخر قرار گرفتنم و اينكه كسي به حرفم گوش نكند. در آن بين آنقدر به يافته هايم مطمئن بودم كه فكر ميكردم اگر به طور جدي بخواهم و توقف كنم ميتوانم هر كاري انجام دهم و البته اين، تصوري درست نبود... گاهي از ديگران ميشنيدم كه چيزهايي كه به آنها گفته بودم انجام شده يا راه حلهاي نامتعارفي كه به آنها ميدادم موجب حل مسائل آنها شده و با وجود چنين فضايي، با وجود مجموعه تصوراتي كه درباره خودم داشتم و تصورات و تاييداتي كه ديگران داشتند و با توجه به اينكه رابطه خود را با درس و مدرسه از دست داده بودم، مدرسه را ترك كردم...
بر خلاف امكانات و اميدهايي كه از طريق آشنايي با حيطههاي مختلف باطني به وجود آمده بود، تحت فشارهاي زيادي بودم. بزرگترين فشار آن تنهايي بود. تقريباً هيچ كس نبود كه بتوانم با او حرف بزنم و بدانم او ميتواند بشنود و بفهمد يا اينكه او حرفي بزند كه برايم شنيدني باشد. اطرافيان زياد بودند و شاگردان و دوستان زيادي در زمينه هاي مختلف داشتم؛ در امور باطني و كارورزان باطني، در هنر، ورزش و مبارزه. اما كسي كه با او ارتباطي واقعي داشته باشم وجود نداشت. دختري هم كه عاشقش بودم بعد از برگشتنم از آنجا رفت و هيچ ردّي از خود به جا نگذاشت...
فشارها مختلف و متنوع بود و به اينها ختم نميشد. در برخورد با بسياري از افراد كه هيچ نوع شناختي نسبت به هم نداشتيم، عموماً متهم بودم به موجودي ساحر و جادوگر، يا ديوانه يا چيزهايي مشابه اين. و اينها عموماً همراه بود با تمسخر و تحقير. مادرم که تنها حمايت كننده و تنها كسي بود كه گاهي به من محبتي ميكرد و به شدت و ديوانه وار او را دوست داشتم، با سكته مغزي به آستانه مرگ رفت و بعد يك سمت بدن او فلج شد...
استفاده شخصي از يافتهها بسيار بعيد و دور از دسترس شده بود و اين به دليل تذكرات و هشدارهايي بود كه از بزرگاني كه تا آن زمان ديده بودم، با خود داشتم. البته همه شاخههاي علوم باطني پر است از هشدارها و خطوط قرمز درباره عدم استفاده شخصي يا سوء استفادههاي کلي از فنون و روشها... دوستاني كه رابطه نزديكتري داشتند مرا خوشبخت ترين آدم دنيا ميدانستند و من خود را بدبخت ترين ها. وقتي هم حساب ميکردم اغلب به همين نتيجه ميرسيدم. هيچ چيزي نداشتم و به شدت تنها بودم. چيزهايي هم که داشتم مثل زنبور بدون عسل برايم بودند چون به دليل آن همه هشدار و تاکيد جرأت استفاده از آنها را نداشتم.
در علوم باطني اصيل هر جا كه فني و روشي آمده هشدارها و تذكرات متعددي ذكر و تشريح شده تا از بكار بردن شخصي آنها پرهيز شود و طي قرنها تدابيري اتخاذ شده كه كسي نتواند از روشهاي روحي استفاده شخصي نمايد. البته كم نبودهاند كساني كه در طول تاريخ از اين محدودههاي قرمز عبور كردهاند كه اتفاقاً ذكر شرح حال آنها يكي از تدابير پيشگيرانهاي است كه در اين رابطه وجود دارد...
تنهاي تنها. در بدترين شرايط زندگي و شديد ترين فشارهاي روحي...
رابطه ام با همۀ اعضاء خانواده عملاً قطع بود. آنها مقصر نبودند. خودم امكان چنين ارتباطي را نداشتم. وقتي در خانه بودم بيشتر وقتها را تنها در اتاق، يا در حال تفكر و نوشتن بودم يا در حال خوابيدن و خواب ديدن... تعداد زيادي عقاب و عقاب شاهي، پرندگان مهاجر و حيوانات ديگر داشتم كه در حياط خانه و روي پشت بام نگه داري شان ميكردم. اگر قرار بود در خانه بمانم و با كسي رابطه داشته باشم، عمدتاً با اينها ارتباط داشتم. در خانه، حياط، قلمرو من محسوب ميشد و پر بود از پرندگان و حيوانات وحشي كه موضوعات ارتباطي و تحقيقي ام بودند. كم كم متوجه ميشدم كه آنها ميتوانند بعنوان رابطهاي روحي و ميدانهايي براي جذب ارواح عمل كنند...
دنيايي كه براي خودم ساخته بودم يا در آن افتاده بودم به قدري دور از دنياي معمولي بود كه گاهي به سختي ميتوانستم با بقيه حرف بزنم يا حرف آنها را بفهمم. گاهي مدتها به يك نقطه خيره ميشدم... يكي از دوستانم اين را علامتي از ديوانگي ميدانست اما اين برايم مسلم بود كه اينها ديوانگي نيست. يكدفعه خوابم ميبرد يا حافظه ام را از دست ميدادم. انگار به دنياي ديگري پرتاب ميشدم... اكثر شبها را با بچه ها يا به تنهايي از خانه بيرون ميرفتم و قدم ميزدم مخصوصاً وقتي كه برف و باران ميآمد. گاهي تا صبح قدم ميزدم. در طول قدم زدن فكر ميكردم، سكوت ميكردم و سعي ميكردم كه فقط صداها و فاصلۀ بين صداها را بشنوم، بعدش انگار از اين دنيا جدا ميشدم. با خدا حرف ميزدم...
سالهاي قبل و در دوران مدرسه، بعضي روزها به كنار رودخانه و گاهي به كوهي ميرفتم كه در نزديك خانه مان بود... بعد از برگشت از مناطق کويري مدتهاي بيشتري را آنجا ميرفتم. گمان ديگران اين بود كه همه آن روزها و ماهها را مدرسه ميروم اما از مدرسه فرار كرده بودم و تقريباً در اكثر اوقات آنجا بودم. هر روز ساعتها به مرور و مشاهده و تعمق ميگذشت. در سكوت و تنهايي. گاهي هم گريه ميكردم. مدتها با خدا حرف ميزدم و گاهي با درخت ها، با رودخانه، با كوه و ابرها... البته اين حرف زدن يكطرفه و از جانب من بود و پاسخي نمي شنيدم. گاهي روي چهار دست و پا خم ميشدم و به تصور خودم خدا را بر پشتم سوار ميكردم و به او سواري ميدادم و در حاشيه رودخانه او را راه ميبردم...
كوه، رودخانه، و طبيعت، اينها پناهگاه اصلي ام شده بودند و سالها بود كه به آنجا پناه ميبردم. درباره كوچكترين نشانههاي طبيعت و تغييرات جهان پيرامون تفكر ميكردم... گاهي هم چند نفر از دوستانم را با خودم به آنجا ميبردم...
پانزده شانزده سالگي يعني اوج فشارها، اوج تنهايي، و البته اوج خود بزرگ بيني چون به نظر خودم بعد از آن همه مقايسهها و محكها مطمئن شده بودم كه در علوم باطني، داناترين و تواناترينها هستم. متاسفانه هيچ كس را در حيطه هاي باطني، حتي شبيه به خودم نمي ديدم و اگر هم مي ديدم فوراً به سراغش مي رفتم و محكش مي زدم... وقتي كه انسان دچار خودبزرگ بيني مي شود، به طور طبيعي، وقايعي رخ مي دهدكه اين حالت او را در هم مي شكند. و حالا براساس واقعيت يا توهم، درست يا نادرست، من دچار آن شده بودم...
آغاز بهار
آن روز فشارهاي شديد و متراکم به اوج خود رسيده بود. چيزي مثل لبۀ پرتگاه جهان و آخرين قدم زندگي که هر کس ممکن است تجربه کند. طبق روال روزها و ماهها و سالهاي قبل، باز هم به نزديك كوه و كنار رودخانه رفتم. آخر زمستان و تقريباً اوايل بهار بود. دهۀ دوم اسفند ماه. آن روز تعداد بيشتري از پرندگان مهاجر را در طول مسير رودخانه و زمينهاي اطراف آن ديدم که ظاهراً قصد برگشت به سرزمينهاي شمالي را داشتند. در اين وقت ديدن درناها، غازهاي وحشي و قوها که در حال بازگشت به سرزمين اصلياند بيشتر از هر زمان ديگري امکان پذير است.
هوا ابري بود. ابرهايي بسيار غليظ که به آبي و تيره ميزد. احساسم اين بود که بعد از اين ادامۀ زندگي غيرممکن است و از اين احساس و دريافت اشباع بودم. در همان نزديکي يک جاي مرتفع بود که به آنجا رفتم و نشستم. از اين ارتفاع ميديدم که ابرهاي پرپشت و متراکم آنقدر پايين آمدهاند که انگار با زمين برخورد ميکردند. از آنجا دورترها را نگاه ميکردم...
فکر ميکردم اين آخرين دعاها و گفتگوهايم با خدا باشد. مثل کسي که بخواهد بميرد و به تجربۀ آن نزديک شده باشد. نگاهم متوجه گردباد کوچکي شد که از دور در حال شکل گرفتن بود. از آن فاصلۀ دور، ظاهراً گردباد به سمتي ميآمد که من در آنجا بودم. گهگاهي بادهاي شديد ميوزيد و صداي باد و زوزۀ آن فضا را پر کرده بود. همينطور گردباد داشت بزرگتر ميشد و به سمتم ميآمد و من هم تماماً خيره به آن نگاه ميکردم...
وقتي از آن خواب بسيار عجيب و بسيار سنگين كه شبيه مرگ بود و انگار قرن ها طول كشيد، بيدار شدم، مثل اينکه يک برق بي نهايت را به من وصل کرده باشند. وقتي رعد و برق ميزد مثل اين بود که به من اصابت کرده و آتش گرفته ام اما در واقع اينطور نبود چون به من اصابت نکرد...
انگار مرده بودم و حالا زنده شدم. وقتي نگاه ميکردم مثل اين بود که همه چيز تغيير کرده است نه تغييراتي جزئي بلکه تغييراتي اساسي و بنيادي. اما در واقع اين فقط چشمها و نگاهم بود که دگرگون شده بود. در آن زمان خودم و اطرافم را طور ديگري تجربه ميکردم...
آنقدر خوشحال و مطمئن بودم که انگار چيزهايي را که قبلاً به آنها ايمان داشتم ولي نمي ديدم و حتي گاهي ضد آن را ميديدم، حالا دارم تجربه اش ميکنم...
فکر ميکردم فوراً بايد بروم مسافرت اما نمي دانستم به کجا و چرا و با چه امکاني. نزديک غروب بود. با شور و سرور و وجدي که اثر آن براي هميشه در من ماندگار شد به سمت شهر برگشتم. چند قدم که جلو رفتم يکي صدايم زد و سوالي پرسيد...
ظاهراً براي ماهيگيري آنجا آمده بود. جوابش را دادم اما چند لحظه بعد يکدفعه خشکم زد. چند سالي بود که اينجا ميآمدم راهِ آمدن به اين مکان آنقدر پرپيچ و خم و آنقدر اين نقطه دور افتاده و در استتار بود که در همۀ اين سالها کسي را نه در آنجا ديده بودم نه حتي نزديک به آنجا. و اين اولين باري بود که بعد از سالها، در اين محل کسي را ميديدم. او خيلي طبيعي و آرام بود. انگار سالهاست که مرا ميشناسد. اسمم را پرسيد بعد هم مرا به اسم صدا زد. اما اسمي که صدايم زد با اسمي که گفتم فرق داشت...
مستقيم نگاهش نمي کردم. خيلي آشنا و قديمي به نظر ميآمد. بيشتر از کنار چشم نگاهش ميکردم و يادم نمي آيد خيره نگاهش کرده باشم. در حالي که به سمت جاده ميرفت من هم کنارش راه ميرفتم...
مدتي بعد از هم جدا شديم. حرف زدن با او مثل باز شدن هزاران در بود...
حال و وضعم طوري شده بود كه انگار با خدا مواجه شده ام.
انگار با خدا برخورد كرده ام. آنچه ميديدم اين بود كه آسمان و زمين دارند با او حركت ميكنند و همه چيز با او هماهنگي دارد. نميتوانستم در بارۀ او با ديگران حرف بزنم. حتي گاهي بدون آنكه دروغ بگويم طوري وانمود ميكردم كه انگار او فقط يك روياست و فقط در عالم رويا او را ديده ام. او آنقدر بزرگ و باعظمت بود كه يا نبايد از او صحبت به ميان ميآمد يا اگر صحبتي ميشد، ممكن نبود آنطور كه شايسته است او را توصيف كرد.
در آن لحظات، او را روح خودم ميدانستم و به نام روح الله ميشناختم...
بعد از اين ملاقات كمتر او را به اين صورت ديدم و ارتباط ما عمدتاً دروني و روحي و در رويا بود...
دربارۀ اينکه او کيست فکرهاي زيادي کردم و براي هر فکري دلايلي داشتم. امام زمان (س)؟ مسيح (س)؟ خضر زنده (س)؟ الياس نبي (س)؟ کسي که بعداً متوجه شدم از او با نام ماهاآواتار ياد ميشود؟...
اشتياق و علاقۀ زيادي به امام عصر داشتم. در آخرين شب قدري كه مسجد رفتم كه به همان دوران نوجواني بازمي گردد، آنقدر براي ديدن ايشان گريه كردم كه غش كردم اما موفق به ديدار ايشان نشدم. بنابراين اولين گماني كه به سراغم آمد اين بود كه ايشان امام زمان (عج) است. از او پرسيدم كه آيا همينطور است و ايشان صريحاً رد كرد و گفت نيستم و توصيه كرد ديگر در اين باره نپرسم. من ايشان را مسيح مي دانستم؛ چه بسا او داراي توان القاء روح بود كه مي تواند روح خود را در نقطه اي ديگر جاري كند و سرايت دهد. بعدها وقتي با اصرار نزديكان براي ملاقات با ايشان مواجه مي شدم، طوري به ايشان اشاره مي كردم كه گمان مي كردند او فقط در عالم رؤياست كه واقعيت دارد و داراي واقعيت مادي نيست. او اسماء را مي دانست و داراي اسم اعظم بود... به نظرم قادر بود روح خود را تكثير نمايد و به روح خود بركت دهد و آن را دچار ازدياد كند. نظر علوم باطني اين است كه در عالم فقط يكي قادر به اينكار است..
مطمئن بودم كه خدا را ديده ام. او را موجودي نامحدود يافته بودم. سعي مي كردم او را از همه پنهان كنم مخصوصاً اجازه نمي دادم كه افراد بدبين و نااهل چيزي در بارۀ ايشان بدانند يا حدس بزنند. غيرتي شديد و سهمگين نسبت به او داشتم و اگر توهيني به او مي شد و اين توهين دانسته بود، از توهين كننده نمي گذشتم حتي اگر سالها از آن گذشته بود...
يک بار از او پرسيدم که آيا او حضرت مهدي (س) است. او خيلي واضح جواب منفي داد. واقعاً نمي دانستم که او کيست و بهترين پاسخ اين سوال را هم در اين ميديدم که او را در تصور و اسم معلومي محدود نکنم و اصراري بر تصورات قويتر يا ردّ تصورات ضعيفتر نداشته باشم. بنابراين بعد از آن دوره ديگر سعي نکردم بدانم که او کيست بلکه تجربه ام را از او کامل کردم. آن شب اول، به دليل آن خوشحالي فوق العاده، موضوع را با چند نفر در ميان گذاشتم اما بعداً قضايا طوري پيش رفت که آنها گمان کردند که اين تجربه فقط يک رويا بوده و من هم سعي نکردم اين تصور را که او فقط يک رويا بوده، از بين ببرم. چون اين تصور هم به نفع آنان بود هم به سود من هم به سود او. اين تجربهاي بود که يا بايد هرگز مطرح نمي شد يا اگر ميشد، قابل دفاع ميبود؛ اما دفاعي از آن نداشتم و نمي توانستم آن را آنطور که تجربه کرده بودم توضيح دهم بنابراين در سالهاي بعد عمدتاً آن را مسکوت گذاشتم و فقط در چند مورد استثنايي که احساس ميکردم مخاطبم آن را درک ميکند و نياز به توضيح زياد ندارد، آن را اشاره وار بازگو کردم...
بعداً دو سه تن از دوستان که شرح کامل آن واقعه و تجربه را مخصوصاً آن خواب سنگين و مرگ آسا و حالات پس از آن را شنيدند گفتند روح خدا در من حلول کرده است. اما من چنين چيزي به آنها نگفتم. واقعاً يادم نميآيد که چيزي در من حلول کرده باشد. فقط دچار يک خواب بسيار سنگين و عميق شدم و هيچ خاطرهاي هم از تجربۀ آن ندارم. احساس ميکردم سالها و هزاران سال خوابيده ام. يا مدتهاست که مرده ام و حالا از قبر بلند شده ام... تجربهاي مثل آتش گرفتگي و برق گرفتن شديد در آن بود اما نديدم که روحي وارد بدنم شود. در هيچ جا هم هرگز نگفتم که روح خدا در من حلول کرده است. اين يک تجربۀ ساده اما بسيار بزرگ و تعيين کننده بود اما نه آن وقت و نه حالا قادر به توضيحش نبودم بنابراين ترجيح ميدادم که دربارۀ آن حرفي نزنم... بعد از آن تجربه، نشانههاي جديدي ظاهر شد و روزبه روز بيشتر و شديدتر ميشدند. نشانههايي که حتي امروز هم وقتي رخ ميدهند چارهاي جز حيرت ندارم. اين حيرت که از آن موقع شدت گرفت امروز کم نشده بلکه بسيار زيادتر از گذشته است. در اين سالها از اکثر الاهيون، ال ياسين و کساني که مرا ميشناسند شنيده ام که کارهايي براي آنها کرده ام...
مي دانم که آنها اتفاق افتادهاند چون آثار و نتايج آنها وجود دارد اما نمي دانم چطور اين کارها را کرده ام. مطمئنم که هيچ کدام از اين کارها ربطي به شخص من ندارد و واقعاً در برابر خداوندم نادان مطلق و ناتوان مطلق هستم. همۀ اين اتفاقات برکات و فيض و رحمت خدا بوده است و هيچ شخصي من جمله من نمي توانست اين تجربه و اتفاق و نشانه را براي اين همه تجربه کننده در اين همه سال به وجود بياورد. من هيچ کاره بودم و هيچ کاره هستم. همه کاره خداست و خداوند از هر راهي و هرطور که بخواهد، کارهاي خود را به انجام ميرساند. کساني که سعي دارند کار خدا را زير سوال ببرند خود را در تمسخر و حماقت قرار ميدهند و در نهايت محکوم ميکنند. در اين حرفها هيچ ادعايي نيست و نه ادعايي ناگفته که خداوند مرا انتخاب کرده است...
قبل از اين برخورد احساس ميكردم همه چيز را ميدانم. بر همۀ علوم باطني احاطه دارم. از همۀ اسرار زندگي مطلعم. همۀ راههاي بالا را ميدانم و روشهاي توفيق را مسلط هستم. دچار خودبزرگ بيني شده بودم. اما بعد از اين ملاقات كه روح مرا شعله ور كرد و به آتش كشاند، حسي از ناداني نامحدود را تجربه ميكردم. خود را در حضور خداوند موجودي بي نهايت ناتوان و نادان ميدانستم. امروز خيلي بيشتر از بيست سال پيش اين حس را دارم اما وقتي كه با مدعيان و متكبران مواجه ميشوم از اين حس ناداني و ناتواني خالي ميشوم و در عوض به وضوح حس ميكنم كه آنها به راستي هيچ نميدانند و هيچ كاري از آنان برنميآيد و بنابراين خود را، چون خدا را با خود ميبينم، در برابر آنها، قدرتمند و توانا مييابم...
چيزي که ميدانم اين است که بر اساس علوم باطني، به روشهايي آگاهم که از طريق آنها ميشود کارهايي کرد اما مطمئنم که نه معجزه بلد هستم نه کرامت دارم... اساساً آدم مذهبي و متشرعي نيستم. اگر اتفاقي خارج از اينها افتاده اين ربط به ديگران داشته است و ارتباط آنها با خدا. من کار خاصي نکرده ام... خيلي از جوانان و افرادي که اصلاً از اين زاويه به نظر نمي رسند، چيزهايي درباره استجابت دعايشان و تواناييهاي عجيبشان ميگفتند که به همان اندازه که آنها تعجب ميکردند، من هم حيرت ميکردم. آنها فکر ميکردند که اينها کار من است اما من مطمئن بودم و هستم که کار من نيست بلكه كار خدايم است و خداوند ماست...
بعداً متوجه شدم كه غير از من چند نفر ديگر هم با او در ارتباط هستند و او را ديده اند. او بعضي از آنها را به من معرفي كرد تا به آنها تعليم بدهم... دو سه سال بعد بچهها كتابهايي را نشانم دادند كه در آنها آدرسها و مشخصات فردي آمده بود كه تطبيق زيادي با استاد روح الله داشت اما اسم آنها با ايشان فرق داشت. اين گزارشها مربوط به يكي از معلمين بزرگ معنوي بود كه در هيماليا ساكن بود...
روشن شدگي
بعد از آن اتفاق بزرگ [مربوط به حدود شانزده سالگي] تجربۀ آن حالت و وضعيت، در روزها، ماهها و سالهاي بعد بارها و بارها تكرار شد و هر بار شدت و كيفيت آن متفاوت بود. غالباً به صورت ناگهاني و بي آنکه بخواهم دچار حالتي ميشدم که انگار روحم از يکي پر ميشد يا روحم شعله ور ميشد. در حالتي که شبيه تسخير روح است انگار فرد به تصرف و تسخير کامل در ميآيد و همۀ فکر و ارادۀ جسم اش را از دست ميدهد. اين حالت شبيه يک مستي و جذبۀ بسيار شديد است. حس بسيار عميقي از ارتباط و اتصال، مثل اينکه روح تو از چيزي شبيه به آتش پر يا يک جريان الکتريسيتۀ بسيار قوي به سر و روح آدم وصل ميشود. البته کيفيت و شدت اين حالت هميشه فرق دارد و هيچ وقت يکسان نيست. گاهي در جلسات سخنراني و يا در جلسات ديگري که با ال ياسين و الاهيون بوده ام، دچار آن حالت نور و روشنايي شده ام. گاهي در تنهايي، يا وقتي چيزي مينويسم.
شاخصۀ اين دريافت گاهي شنيدن صداهايي بسيار واضح، خاص و ممتد بود مثل صداي آبشار، باد، موج دريا يا رعد و برق. در اين وضعيت غالباً تجارب حالتي شهودي دارند. مثل اينكه همه چيز را از ابعاد و تا اعماق آن از گذشتهها تا آيندههاي آن ميبيني.
خيلي از اوقات، اتفاقاتي را که در اين شرايط ميافتد، بطور واضح به خاطر نمي آورم و وقتي آن تجربه ها، نشانهها و اتفاقات را از شاهدان و تجربه کنندگان ميشنوم حيرت زده ميشوم و توضيح قاطعي براي آنها ندارم. هر بار که در اين حالت قلم را به دست ميگيرم و مينويسم، چيزهايي مينويسم که هرگز در بارۀ آنها مطالعه نکرده ام يا از کسي نشنيده ام و سابقهاي در ذهنم ندارد. لحن و عمق آن متنها بسيار عميقتر و ابعاد آن بسيار گستردهتر از توان جسمي و مغزي من است. اين متنها امروز موجوداند و چند هزار صفحه است. در اين حالت شايد درست باشد که بگويم ذهنم به طرز نامحدودي خلاق و جوشان و خودبخود است.
تابحال در اين وضعيت صدها تمثيل و رويا و داستان بيان کرده ام که هيچ وقت در بارۀ آنها نشنيده ام. هزاران جمله نوشته ام که براي خودم بسيار عجيب و فوق العاده بودند. نظريات و تئوريهايي که در اين حالت مطرح کرده ام، براي خودم بقدري حيرت آور بوده که گاهي آن کلمات را...
نمي دانم که آيا آن حرفها، متون، تمثيل ها، داستانها، راه حلها، فنون و نظريات، واقعاً اين قدر جذابيت دارند که با آنها اين طور رفتار ميکنم؟ اين را کساني بايد بگويند که به متون مختلف احاطه دارند و ميتوانند مقايسه کنند. اما چيزي که در خودم ميدانم و به آن مطمئن هستم اين است که اين حرفها ارتباطي به شخص من و به جسمم ندارد ولي وقتي از بيرون بعنوان يک بيگانه و بي اطلاع، به موضوع نگاه ميکنم، به بيننده حق ميدهم اگر اين وضعيت را نشانهاي از خود بزرگ بيني تعبير کند، با آنكه هيچ احساسي از آن ندارم...
در اين حالت گاهي انسان احساس ميکند که از چيزي شبيه ابر پر ميشود. شايد به همين دليل بوده که موضوع و مفهوم ابر نوراني در بسياري از نوشته هايم آمده يا در دستنوشتههاي شخصي و گفتگوهاي خصوصيتر مکرراً تکرار شده... وقتي اين حالت پرشدگي را دارم، بسياري از اتفاقهاي عجيب رخ ميدهد که در اين حدود بيست سال از حدود دو هزار اتفاق و نشانه هم بيشتر شده و اکثر آنها را هم از شاهدان و از مردم شنيده ام. حرفهايي که در اين حالت گفته ام همان چيزهايي است كه بعداً در قالب كلام خلاق، مردم روايت كرده اند. آن اتفاقات را هيچ وقت مربوط به شخص خودم و جسم ام ندانسته ام همۀ آنها فيض و بركت و رحمت خدا بوده و هيچ امتياز و برتري و افتخاري براي شخص من محسوب نميشود. چون به شخص من ارتباطي ندارد بلكه من هم مثل بقيه از آنها برخوردار شده ام...
اين تجربه مثل روشن شدگي و نورزدگي است. مثل اينكه همه چيز را حقيقتاً ميبينم و ميشنوم و ميفهمم. تا بحال در اين حالت، در سخنرانيهاي عمومي و جلسات خصوصي به هزاران سوال جواب داده ام كه واقعاً قبلاً در بارۀ آنها چيزي نميدانستم. حتي چند بار اتفاق افتاد كه در اين حالت مطلب بسيار خطرناكي را مطرح كردم. در چند سخنراني پرجمعيت چند بار گفتم كه هر كس هر سوالي و در هر بارهاي دارد بپرسد تا جواب بدهم. وقتي به خودم آمدم، از بيان اين ادعا دچار وحشت شدم و باورم نميشد كه اين را گفته باشم چون به نظرم اين ادعا مثل خودكشي بود ولي بدون اينكه بتوانم جلوي آن را بگيرم، همين را در چند جلسۀ سخنراني ديگر تكرار كردم و منتظر ماندم تا مردم سوال كنند و بلافاصله سوالات و مسائل سرازير شد. بعضي از اين سوالات از طرف افراد متخصص و داراي تحصيلات عالي بود. قانع کردن آنها به سادگي قانع کردن ديگران نيست. يک محقق و متفکر را نمي توان به آساني عامۀ مردم اقناع کرد. نمي توان به او پاسخهاي مبهم و کلي داد. و در جلسات ما و در ميان سوال کنندگان هزاران متخصص و محقق وجود داشت.
در وضعيت معمولي هميشه اعتراف داشتم به اينكه چيزي از علوم ديگر نميدانم و فقط در خودم قائل به اين بودم كه در علوم باطني و حيطههاي مختلف آن، احاطه و اشراف دارم اما با اين وجود در اين وضعيتها با وجودي كه حتماً ميدانستم كه چنين ادعايي آنهم در حضور هزاران فرد اهل مطالعه كه در بين آنها صدها دكتر، مهندس، استاد دانشگاه، نويسنده، و محقق بود، شبيه به ديوانگي است اما نميتوانستم جلوي بيان آن را بگيرم. در چند مورد بيماراني را در اين حالت لمس كردم و قاطعانه به آنها گفتم كه شفا يافته اند. چيزي كه در حالت معمولي جرأت به زبان آوردن آن را نداشتم چون اگر اتفاق نميافتاد، ضربۀ بسيار كوبنده و جبران ناپذيري بود. البته اين شفا ارتباطي به استفاده از روشهاي باطني مثل جراحي روحي، تخليۀ روحي و يا روشهاي معمول در طب نامتعارف و مكمل، نداشت. گاهي در اين وضعيت چيزهايي ميگفتم و در آن زمان هر كس كه در دسترس ام بود را شاهد ميگرفتم و ميگفتم آن حرفها را بنويسند و نگه دارند و بعداً چند روز يا چند ماه يا چند سال بعد اين حرفها اتفاق ميافتادند و البته بعضي از دوستان و الاهيون اين مسائل را در چند مورد و مدتي قبل از وقوع در نشريات خود يا در سايتها منتشر کردند. مثل پيش بيني جنگ 33 روزه اسرائيل و حزب الله، تغييراتي در خاورميانه، مسائلي در بارۀ آيندۀ پروندۀ هستهاي ايران و شايد چيزهاي ديگري که به بنده اطلاع داده نشد.
در جلسات خصوصي و دوبار هم در سخنرانيهاي عمومي، پيش ميآمد كه اگر در اين حالت كسي را لمس ميكردم يا دستم را به سمتش ميگرفتم يا خيره نگاهش ميكردم، به زمين ميافتاد يا دچار غش ميشد يا بدنش به رعشه ميافتاد يا به شدت گريه ميكرد. در سالن سخنراني فياض بخش در شبهاي احياء سال 1382 باز هم اين اتفاق افتاد و دهها نفر دچار همين حالت شدند ولي وقوع آن در جلسات غيرعمومي، اتفاقي نسبتاً شايع بود. بعداً شنيدم كه در بين مردم شايع شده كه در آن جلسه روح خدا در افراد حلول كرده كه افراد دچار آن حالتها شدهاند كه به همين دليل و دليل ديگر، يك جلسۀ اضطراري با حضور تعدادي از حاضران آن شب تشكيل شد. در آن جلسه توضيح داده شد كه اين اتفاقات و علائم ارتباطي با حلول روح ندارد... وقوع زلزلۀ بم هم در همان جلسه و در همان جمع بيان شد كه چند ساعت بعد اتفاق افتاد.
... اين حالت روشن شدگي و روح يافتگي را الزاماً مقدس نميدانم. خودم را هم فرد مقدسي نميدانم و قبل از اين هم ندانسته ام. زماني فكر ميكردم كه اين يك حالت بسيار مقدس است و به مقدسين اختصاص دارد اما اين سوال برايم مطرح بود كه پس چرا برايم رخ ميدهد چون من هم بارها مرتكب گناه شده بودم اما بعداً متوجه شدم كه اين وضعيت ارتباطي با مقدس بودن ندارد و براي هر كسي ممكن است رخ دهد و البته نشانههاي نيرويي، شعوري و حضوري خاص خود را دارد.
هنوز هم مطمئن نيستم كه اين به معناي حلول است و به ياد هم ندارم چيزي در روح ام حلول كرده باشد اما به هر حال اين شرح ناقص تجربهاي است كه داشته ام و گاهاً دارم. هيچ وقت نخواستم آن را براي كسي شرح دهم حتي خودم هم آن را مرور نميكردم اما امروز كه ميبينم اين موضوع كم كم ميخواهد به يك توهم مبدل يا تحريف شود، آن را شرح ميدهم و در بيست سال گذشته اين اولين بار است كه تا اين حد واضح در بارۀ آن حرف ميزنم.
حرف نزدنم در بارۀ اين موضوع و موارد مشابه دلايل متعددي داشت. يكي اش اين بود كه از شبيه سازيهاي تصنعي و تظاهر و سوء استفاده افراد فرصت طلب بيم داشتم و مطمئن هم نبودم كه اگر بگويم، در جريان دهان به دهان تحريف نشود يا مورد تمسخر و اهانت قرار نگيرد. اين تجربه و تجربههايي مانند آن آنقدر برايم مسلم و بديهياند كه هرگز تمايلي به اثبات يا طرح آن نداشته ام. همانطور كه ميبينم دست دارم و چشم دارم، همانطور كه نگاه كردن را تجربه ميكنم، تا اين حد اين تجارب برايم معمول و روزمره و طبيعي اند. گذشته از اين، گاهي در اين سالها اتفاق ميافتاد كه مشابه اين حالات و تجربيات را همراه با نشانهها و علائم آن، در بعضي از الاهيون و ال ياسين شاهد بودم. گاهي با كيفيتي بسيار ضعيف و گاهي بسيار قوي و شديد. اين تجربۀ دروني نشانههاي زيادي در بيرون از فرد دارد. آگاهي او و بنابراين محصولات آگاهي او تغيير ميكند. شعور انسان به صورت جهش يافتهاي دگرگون ميشود. تواناييهاي ناشناخته و باطني كه هيچ سابقهاي هم در انسان ندارند، فعال ميشوند... حتي تا حد قابل توجهي صدا و نگاه انسان هم عوض ميشود.
چند بار اتفاق افتاد كه وقتي در اين حالت بعضيها را لمس ميكردم يا قاطعانه و در اين باره چيزي ميگفتم حال آنها عوض ميشد. دوستان به اين حالت القاء روح، مسح شدگي، تسخير روح و چيزهاي مشابه ميگفتند اما من نتوانستم اسم مشخصي روي آن بگذارم چون كاملاً مطمئن نبودم. نشانههاي زيادي رخ ميداد اما كافي نبودند، چند بار كه در جلسات عمومي اين اتفاقات افتاد، دوربينها هم صحنه را فيلم برداري كردند اما بعداً خود اين فيلمها مسئله ساز شدند...
شانزده سالگي: ابداع روشهاي xyz و طراحي تكنولوژي باطني
حالا حدوداً شانزده سالم بود. با اشاره حضرت استاد جستجوي سريعي را درباره متافيزيك جديد و فراروانشناسي داشتم اما چيز قابل توجهي در كتابهايي كه در آن زمان وجود داشت نبود، چون كتاب چنداني هم در اين باره ترجمه نشده بود. صدها كتاب را نگاه كردم اما چيزي نديدم. شايد حتي دو سه جمله هم نميشد از يكي دو كتابي كه مستقيماً در اين باره موجود بود بيرون كشيد. دانش جديدي كه درباره علوم باطني وجود داشت در مقايسه با دانش كهن آن واقعاً ناچيز و غبار آسا بود...
شروع كردم به جمع بندي و برآيند گيري از مجموعه تحقيقات، مشاهدات و يافتههايي كه در سالهاي گذشته، از كودكي تا 15 ـ16 سالگي داشتم. نتيجه آن شد ابداع و خلق روشها، فنون و دانشي كه آن را... ناميدم و بعدها به آن روح زايي، هنرهاي ماورايي و تكنولوژي باطني هم گفته شد و xyz هم ميگفتند. در اين سيستم كه آن را يك فراسيستم و فوق شبكه ميدانستم، اندكي از مكتبهاي مختلف باطني و سيستمهاي مختلف تفكر باطن گرا وجود داشت اما مشابه هيچ كدام از آنها نبود. شايد كمتر از ده درصد آن از مكتبها و روشهاي ديگر ميآمد اما بخش اعظم آن ناشي از ابداعات و خلاقيتها و يافتههايي بود كه داشتم...
فنون و روشها را مثل گذشته، به بعضي از كساني كه نسبتاً به ايشان اعتماد داشتم ميدادم و آنها بدون آنكه روشها را بدانند و از همة حلقههاي شيوه اطلاع کافي داشته باشند، به صورت محدود تمرين ميكردند. نتايج تمرينات بسيار چشمگير و گاهي باور نكردني بود. آنقدر كه از شدت احتياط و البته بعد از ابهامات و ترديدهايي كه درباره افراد داشتم، روند ادامه آن را متوقف كردم. اين افراد را با دقت و حساسيت زياد انتخاب ميکردم. گاهي ماهها براي پيدا کردن يک نفر وقت صرف ميشد. همه جا را ميگشتم تا افراد توانا و آماده (از نظر باطني) را پيدا و در واقع صيد روحي کنم تا روشها را به آنها تعليم دهم. دنبال آدمهاي قوي و مستعد ميگشتم. يك خروار و شايد به فكر خودم هزار خروار چيزهاي مختلف براي آموزش دادن يا تمرين كردن داشتم و خودم به تنهايي نميتوانستم همۀ آنها را تمرين كنم. يك مدتي كارم شده بود جستجو در خيابان ها، بيمارستانها و مراكز عمومي تا بلكه آدمهاي قوي را كه از نظر روحي و باطني قدرتمند و آماده محسوب ميشدند پيدا و اصطلاحاً صيد روحي كنم. بعد از مدتي اينكار را به چند نفر از بچهها سپردم. در قبال معرفي يك انسان قوي و فوق العاده حاضر بودم براي طرف مقابلم خيلي كارها بكنم. يك دفترچه از فهرست اسامي افراد احتمالي درست شده بود كه اكثر آنها از اين جنبه انتخاب درستي نبودند. نشانه افراد قوي خيلي چيزها ميتوانست باشد. از يك نگاه قوي يا چشم قدرتمند گرفته تا حركات دست و نوع راه رفتن، كالبد انرژيايي، انديشههاي فرد، نوع حرف زدن يا جواب دادن به سوالات، يا حتي صفات اخلاقي فوق العاده مثل شجاعت و قوي بودن.
مثلاً يادم است يك شب داشتم از كوچهاي رد ميشدم كه روي پشت بام يكي از خانهها دختري را ديدم. اين خانه مربوط به فردي بود كه بچهها او را به عنوان مظهري از بداخلاقي، قلدري و استبداد ميشناختند. اين هم دختر همان فرد بود. او هم مرا شناخت. در بارۀ پدرش از او سوال كردم و همين سوال و جواب، رابطهاي را بين ما برقرار كرد. او چيزهايي از بچهها در باره ام شنيده بود... به همۀ آن حرفها خنديدم. از او پرسيدم كه چطور جرأت ميكند با وجود پدرش، كه او هم روي پشت بام بود، با من حرف بزند. ظاهراً شب را آمده بودند بالا، روي پشت بام بخوابند. گفت نهايتش اگر بفهمد مرا از پشت بام پرت ميكند پايين. بعد هم خودش آمد پايين و از پشت پنجره با من حرف زد. من هم دستش را گرفتم و بالا كشيدم و رفتم پشت پنجره شان تا يواش حرف بزنيم و صدا به بقيه نرسد... او را فقط به اين دليل انتخاب كردم. چون به نظرم رسيد خيلي شجاع و نترس است. كاري به اشتباه و درست بودن حركتش ندارم و وجه اخلاقي آن را نميگويم، چون آن زمان هم به اين زاويه توجهي نداشتم.
... آنقدر در نگه داري از اين فنون، فرمولها و روشها احتياط ميکردم که بعضي گمان ميکردند دچار توهم شده ام يا با سازمانهاي اطلاعاتي ارتباط دارم. همين حساسيت به ناشناختگي بيشتر و زندگي ناشناختهتر منجر شد...
بعد از مدتي، تمرينات و تحقيقات عملي، متوقف شد. نتايج، نهايي شده نبود و هنوز به ديوار غير قابل عبور نرسيده بوديم اما به قدري محصولات، سنگين و پرمغز و غني بودند كه كوچكترين بي احتياطي ميتوانست لطمات جبران ناپذيري به وجود آورد...
در آن زمان تعداد زيادي دوستان دختر و پسر داشتم. هر يك از اين افراد به نوعي شاخص و احتمالاً فوق العاده محسوب ميشد چون حاصل يك جستجوي نسبتاً قابل توجه و يك انتخاب نسبتاً دقيق بود. اينها عموماً بچههايي توانا و افرادي قوي در زمينههاي مختلف محسوب ميشدند...
مثلاً اگر ما متوجه ميشديم كه فردي روياهاي فوق العاده ميبيند و روياهايش روشن و خبردهنده اند، دعوت او حتمي بود. همچنين اگر فردي يك واسطۀ روحي آماده و قوي محسوب ميشد يا داراي توانايي انرژي زايي يا توانايي شاخص ديگري بود، حتي المقدور ميبايست دعوت ميشد.
يکي از کارهاي اصلي ما جستجو و يافتن افراد خيلي خاص و اصطلاحاً استثنايي و فوق العاده بود. استثنايي در موضوعات باطني نه ظاهري. مثلاً به دنبال قويترين رويابينان، واسطههاي روحي (مديومها)، شفاگران و روشن بينان بوديم. همچنين، تواناترين افراد باطني را هم دنبال ميکرديم. هر کسي که به او استاد يا قطب يا کلمات مشابه آن را ميگفتند مورد بررسي و ارزيابي ما قرار ميگرفت و اگر به اين نتيجه ميرسيديم که موضوع خيلي جدي است در اين مرحله يا خودم سراغ او ميرفتم و او را به تعليم دعوت ميکردم يا يکي از دوستان را ميفرستادم. حتي افرادي که هيچ عنوان خاصي هم نداشتند اما نشانههاي پيراموني آنها يا آنچه در بارۀ آنها به درستي يا به صورت شايعه گفته ميشد، خاص بود، در برنامۀ جستجو و بررسي قرار ميگرفتند. سالها بعد که اينترنت آمد و همچنين وقتي که جلسات عمومي شروع شد، اين جستجو آسانتر شد. وقتي هم که بعضي از بچهها خارج از کشور رفتند باز يک امکان جديد براي اين مسئله فراهم شد. در جلسات عمومي، يکي از دهها گروهي که از نظر سنخي، به جلسات ميآمدند افرادي بودند که در زمينههاي باطني يا داراي مطالعه و تحقيق بودند و يا تجاربي داشتند. در اين ميان و از بين هر چند صد نفر يا چند هزار نفر گاهي افرادي پيدا ميشدند که مدعي بودند. ما همۀ مدعيان را بررسي مي كرديم تا ببينيم که آيا واقعاً حقانيتي دارند يا خير. براي بررسي هم ما هفت زاويۀ ورود داشتيم. شعور و دانايي فرد و توانايي او در پاسخگويي به سوالات در حيطهاي که مورد ادعاي اوست. قدرت و نيروي خاصي که حاکي از آن شعور خاص و دال بر آن ادعا باشد. اين هميشه به معناي داشتن نيروي خارق العاده نبود.
روياهايي که ديگران در بارۀ او ديده بودند و بنابراين بايد با افرادي که در موضع آن ادعا او را ميشناختند مستقيم يا غيرمستقيم حرف ميزديم.
نشانههاي خاص که براي هر نوع ويژگي باطني معلوم وجود دارد. و...
در اين سالها ما حتي چند مدعي فوق العاده پيدا کرديم. کساني که ادعا داشتند که خدا يا پيامبر خدا يا امام يا مسيح هستند. ما با دقت و حوصلۀ زياد، تک تک اين ادعاها را بررسي و ارزيابي ميکرديم. بيشتر اين افراد دچار توهم و سوء تعبير شده بودند. دو سه نفرشان هم دکان بود. بيشتر اينها بعد از صحبت، اکثراً به راه ميآمدند. خارج از اين موضوع، مدعيان بي ادعا و خفيف تري نيز وجود داشتند که در ادعاي خود صادق بودند. ما سعي ميکرديم اينها را با خود همراه کنيم و اغلب هم همراه ميشدند.
بازگشت به عشق اول
از مدتي قبل به دنبال دختري كه دوستش داشتم ميگشتم و ردّ او را در جاهاي مختلف ميگرفتم. هر خبري كه درباره او ميآمد چه راست و چه دروغ، آنها را دنبال ميكردم. بالاخره فهميدم كه او در تهران است. تلفن دوستش را پيدا كردم و از اين طريق به او پيغام دادم...
او دهها نامه برايم فرستاد. نامههايي كه با اشك خيس شده بود. اغلب اوقاتي كه با او حرف ميزدم گريه ميكرد و در همه آن مدت فقط يك چيز ميخواست: براي هميشه با هم باشيم. بگذار من بيايم يا تو زودتر بيا...
هنوز نميتوانستم به تهران بروم. همه كارها بايد هماهنگ ميشد. بعد از آن برخورد بزرگ، نقش هماهنگي ها، نشانهها و توافقها براي انجام كارها در زندگي ام بسيار پررنگ شده بود...
بالاخره بعد از حدود يكسال كه از اين ارتباط مجدد ميگذشت به تهران رفتم (اين به نظرم مربوط به حدود بيست سالگي بود). در آن چند سال بيشتر الاهيون مرا به عنوان نماينده حضرت استاد روح الله ميشناختند و حلقه و واصل و رابط اصلي آنها با ايشان بودم. بر همين اساس هم در آگهيهاي آموزشي كه دوستان طراحي كرده بودند اسم مرا هم به عنوان يكي از نمايندگان و شاگردان ايشان آورده بودند. سه نفر ديگر سه تن از اساتيد معروف جهاني بودند... همان آگهيهايي كه در محدودهاي از تهران منتشر شد. من هم گاهي از جانب ايشان حرف ميزدم و گاهي از جانب خودم...
مدتي را با دوست دخترم بودم...
... يك گروه جديد از روح زايي و انرژي زايي را تحت تمرين داشتم و آنها شديداً و شبانه روزي تمرين ميکردند... سراغ بعضي از بزرگان ديني ميرفتم و از آنها سوالاتي را درباره دين و مذهب ميپرسيدم تا شايد جوابي بيابم...
از بعضي از آنها كه مقاماتي پر نفوذ در حكومت بودند خواستم كه امكان راه اندازي دانشگاه علوم باطني و متافيزيک نوين را فراهم نمايند اما بعد از مدتي اين مسئله به دليل دخالت برخي ديگر متوقف شد...
با توجه به شعارهاي نظام كه شعارهاي قرآني و درباره گسترش توحيد و عدالت بود در آن مقاطع سعي ميكردم با نظام اسلامي تعامل و همكاري داشته باشم اما در اين تلاشها غالباً با ناباوري ها، ترديدهاي بدبينانه، پيش داوريها و تاخيرها و غالباً تمسخرها مواجه ميشدم...
براي چندمين بار سراغ بعضي از مدعيان باطني و معنوي رفتم و از آنها خواستم يا با من همراه شوند يا به سوالاتم پاسخ دهند و از اين طريق مرا با خود همراه كنند اما غالباً نتيجه منفي بود و نزديك به نود و نه درصد آنها چيزي از حيطههاي باطني نميدانستند و تجربهاي از آن نداشتند...
دعاي مادر
با وجود تعداد زياد فرزندان، مادرم مخصوصاً بعد از سكتۀ مغزي و فلج شدن بدنش، محبت شديدي نسبت به من داشت اما غالباً امكان تبديل آن به توجه نبود. در اكثر سالهاي بعد از فلج شدنش، حامي و پشتيبان و همراه اصلي او بودم. بردنش به بيمارستان، پرستاري ها، گاهي آشپزي، دفاع از او در برابر هر مسئلۀ آزاردهنده و كارهاي ديگر. همين علت مضاعفي شد براي قطع ارتباط هرچه بيشتر با سايرين. به خاطر او با اكثر برادرها و خواهرها برخورد ميكردم. براي ملاقات با او شرايط خاصي را معلوم كرده بودم و همين براي آنها كمي آزار دهنده بود. ممنوع بودن سيگار، ممنوع بودن ايجاد تنش و آشفتگي، كسي نبايد خبر بدي به او ميداد يا با او بحث ميكرد، كسي نبايد با او تند حرف ميزد...
تا كوچكترين مسئلهاي پيش ميآمد او به من متوسل ميشد يا اگر نبودم ديگران را تهديد ميكرد كه الان ميگويم فلاني بيايد تا فلان كند. مرا كوه بزرگ صدا ميزد و اگر كسي به من توهين ميكرد با پاسخ شديد او روبرو ميشد. به من صخره هم ميگفت و...
در اكثر اوقات برايم دعا ميكرد مخصوصاً وقتهايي كه مريضتر ميشد، تب داشت، يا زماني كه دست و پايش شكست و از او بيشتر مراقبت ميكردم. در دعا كردن برايم افراط داشت. وقتي به خانۀ ديگران ميرفت و يكي دو روزي مهمان آنها بود، بعد از هر غذا به جاي آنكه براي صاحبخانه دعا كند، براي من دعا ميكرد كه برو خدا بركتت دهد. خدا قدرت و رحمتت بدهد. خدا بزرگت كند و از اين دعاها. به خاطر او افراد زيادي را از خودم راندم و با مسائل متعددي روبرو ميشدم...
يك روز كنارش نشسته بودم. گفت لباس هايم را بپوش و حاضرم كن. بايد بروم. چند بار تكرار كرد بايد بروم. پرسيدم كجا و باز گفت بايد بروم. آماده اش كردم. با پِريا تماس گرفتم و او هم ماشين گرفت و آمد. بغلش كردم و بردمش داخل ماشين. نفسهاي آخر را ميكشيد. همانطور كه روي دستهايم بود، كلماتي گفت و صدايي زد و تمام كرد. پدرم هم چند سال قبل از اين روي دستم تمام كرد...
از خدا خواستم اگر موافق است كه او را زنده نگه دارد، زنده نگه دارد اما ظاهراً اينطور نبود. فوت كرد. او را به داخل ماشين بردم. سرش را روي پايم گذاشتم و به سمت سردخانه رفتيم. سعي كردم در حضور بقيه گريه نكنم و خودداري كنم...
اما در نهايت توانستم مدتي را قبل از سردخانه با او تنها باشم.آنجا خيلي گريه كردم. بعد متوجه شدم دكترها و پرستارها بالاي سرم هستند و داخل چشمهايم نور چراغ قوه مياندازند... او را به خدا سپردم و از بيمارستان بيرون آمدم. كارهاي بعضي از دوستان مانده بود و سوالات مهمي داشتند. سوار تاكسي شدم و به منزل يكي از دوستان رفتم و كارها را دنبال كردم.
به دليل حجم كارها نتوانستم به مراسم تدفين و عزاداري او بروم. همان شب اول هم نتوانستم. اما همه فعال شده بودند حتي كساني كه سالها بود او را فراموش كرده بودند يا رفتارهاي... طبق معمول موجي از شايعه به راه افتاد. ميگفتند از كسي كه به مراسم عزاداري مادرش نيامده چه انتظاري ميتوان داشت؟... من هم پيغام دادم كه زنده اش با من بود و با من است، مرده اش با شما باشد.
حزب الله و آزادي
آن زمان گروههاي مختلفي از حزب الله در تهران و شهرهاي مختلف فعاليت ميکردند و من با بعضي از اين جريانات آشنا شدم. برخوردم با يکي از اين گروهها ابتدا به عنوان متهم بود. موهايم روغن زده و آستينم کوتاه بود و همين مورد ميتوانست علت يک برخورد باشد. موهايم را مدل دار زدم، لباسم را مسئله دارتر کردم تا زمينه اتهامي از اين دست قويتر شود. از طريق همين قالب متهم با آنها آشنا شدم. با هم حرف زديم، انديشهها و ايدههايي را در همان حيطه حزب الله برايشان بيان کردم. به نظرشان بسيار جذاب آمد. کم کم ارتباطم با گروههاي ديگري برقرار شد...
در بين آنها هم افراد مستعد و آمادهاي از نظر روحي وجود داشت اما من قصد ديگري را دنبال ميکردم...
طي چند ماهي که با يک گروه افراطي به نام... در ارتباط بودم در کارها با من مشورت ميکردند، طرح و برنامه ميگرفتند، ايده ميگرفتند و دنبال ميکردند و من هم در جايگاهي قرار گرفتم که ميتوانستم براي متهمان آنها تعيين تکليف کنم. موهاي مدل دار، لباسهاي متفاوت، صداي بلند موسيقي و مواردي از اين دست ميتوانست علت برخوردها باشد... در اينجا دچار تجربهاي بسيار جذاب شدم: نجات دادن و آزاد کردن. اگرچه اين نجات دادن و آزاد سازي يک حرکت بسيار محدود فيزيکي و سمبوليک بود اما تاثيري ماندگار داشت.
در اين همکاري شيرين ترين زمانها همان زمان نجات دادن متهمان بود. گاهي آنها را براي انتقال به بازداشتگاه تحويل ميگرفتم اما بعد از چند دقيقهاي آنها را به جاي انتقال دادن به آنجا، آزاد ميکردم. همين باعث شد که ارتباط خوبي بين ما (من و آن دوستان که عموماً معروف بودند به بچه سوسولها و غرب زدهها) برقرار شود. در سالهاي بعد هم رابطه ام با عدهاي از اين بچهها پايدار ماند و عميقتر شد...
اين تجربه نجات با اينکه شيرين و شعف آور بود اما پيامهايي را هم ميتوانست در خود داشته باشد. اگر نجات دادن يک انسان از يک گرفتاري کوچک، از يک زندان چند روزه يا حتي يک شبه اين قدر خواستني و جذاب است پس نجات روح يک انسان، نجات باطني انسان ها، نجات حقيقي و هميشگي انسان، نجات او از ناآگاهي، از تاريکي و از خواب مرگبار چقدر بزرگتر، ماندنيتر و حقيقيتر است؟...
تصميم گرفتم که خودم چند گروه حزب الله با منش دگرگون يافته به وجود بياورم. گروهي كه بتواند اسم حزب الله را كه در ذهن بعضي از مرد م قرين شده بود با برخورد و خشونت(...)، معنايي جديد بدهد. ميخواستم از اسم خدا دفاع كنم و حزب او را با قويترين و نوراني ترين انديشهها به مردم معرفي كنم. قصد نداشتم گروههاي عملياتي و اجرايي ايجاد كنم. ميخواستم عدهاي باشند كه بتوانند ايدههاي جديد و راهگشا را در حيطه حزب الله مطرح كنند. ميخواستم ايدههاي نرم افزاري و پرهيز از خشونت را از اين طريق منتشر كنم. بنابراين دو سه گروه به وجود آوردم. گروه امر به معروف و نهي از منكر كه بعداً در قالب وحدت حزب الله و امت واحد الهي ظاهر شد. گروه ديگر نيروي روح الله بود كه عملكرد آن در حوزه گسترش توانمنديهاي ذهني و مغزي بود. اينها با بعضي از گروهها و شخصيتهاي حزب الله در ارتباط بودند و اين به معناي ارتباط غيرمستقيم من با آنها بود...
دکترين جديدي را حاوي ايدههايي با محوريت و بر اساس شرحي از «بسم الله الرحمن الرحيم» که بر تساهل، تسامح، معناگرايي و عملکرد نرم افزاري استوار بود نوشتم. اين دکترين حزب الله، در يك كتاب كوچك، منتشر شد اما آن گروههاي حزب الله را خيلي زود منحل کردم چون برنامه اجرا شده بود يعني رساندن اين پيام كه بايد نرم افزاري و با اتكاء به محبت و بخشش عمل كرد. بايد تفكر كرد... از طرفي مقاومتها خيلي زياد بود. جريانات تندرو اعتنايي نميكردند و اساساً اجازۀ حرف زدن هم به ما نميدادند بلكه تا ميخواستيم از نرمي، مهرباني، آسان گرفتن و تفكر و تحقيق حرف بزنيم با ديدۀ ترديد به ما نگاه ميكردند و دنبال ارتباط ما با آمريكا و استكبار و صحيونيستها بودند. ميگفتند اين حرفها بوي آمريكا ميدهد در حالي كه اين حرفها فقط بر اساس بخشش و مهرباني خداوند بر مبناي بسم الله الرحمن الرحيم بودند و دعوت مردم به خدا و تفكر الهي با تكيه بر عشق و محبت بود... به همين دلايل ارتباط ما در همان اوايل كار قطع شد و ديگر ايدۀ حزب الله راهبردي و راهبرد حزب الله را ادامه ندادم...
بيست و سه سالگي، حركت نجات روحي
يك روز با يكي از دوستان (كه مرا به عنوان جانشين استاد روح الله ميشناخت) از خيابان انقلاب به سمت وليعصر ميرفتيم. متوجه شديم كه آنجا (ولي عصر)كلاسهايي در زمينههاي مرتبط با علوم باطني، روانشناسي مدرن و متافيزيك در جريان است. اين جالب بود چون گمانم با توجه به آن همه جستجو اين بود كه در اين دنيا چنين چيزهايي را افراد بسيار معدودي ميدانند و فكر ميكردم ديگر نبايد كسي در ايران باشد كه در اين باره بداند. کساني را که واقعاً در سطح جهان در اين باره چيزهايي ميدانستند ميشناختم و در حالتي انکار آميز، با همديگر به نوعي در ارتباط بوديم. از طرفي بعد از آن همه تجربه، تحقيق، ملاقات با مدعيان، تفکر در مکتبهاي مختلف و مشاهدات بسيار ميدانستم که اگر کسي واقعاً در اين باره چيزهايي زنده و بارور و عملي بداند بايد حتماً به نوعي با معلم ما ارتباط داشته باشد بنابراين رفتم اصل داستان را بدانم...
وقتي با مسئول آن كلاس صحبت كرديم متوجه شديم كه او هم شبيه بقيه است و در اين موضوع تقريباً چيزي نميداند. اولش بيشتر دوستم صحبت كرد و من به مكالمه آنها توجه ميكردم. اين روشي بود که گاهي به کار ميبردم. در چنين مواقعي نفر چندم بودم. گاهي به عنوان راننده يا خدمتکار يا فردي گمراه و در آستانه خطر ظاهر ميشدم و يکي از شاگردان و دوستان به عنوان نفر بالاتر ظاهر ميشد. بعد آن دو يا چند نفر وارد صحبت يا تبادل آگاهي ميشدند و من هم مثلاً به عنوان منشي، بحث و تفکر آنها را به صورت غيرمستقيم هدايت ميکردم...
بعد از صحبت با مسئول آنجا، در آن مکان و همان ساعت، براي چند نفري كه به عنوان مدرس آنجا بودند حرف زدم. خودم هم نميدانستم چه ميگويم. مطالب جاري شده بود. اولين باري بود كه آشكارا سخنراني ميكردم. قبلاً فکر ميکردم سخنراني مثل خودکشي باطني است چون انسان را از ناشناختگي و حفظ اسرار بيرون ميآورد...
حرفها و تصاوير و فكرها مثل باران بر ذهنم ميباريد. همۀ اين سخنرانيها خودبخود بود و مطالب در همان لحظات و جلسات ميجوشيد و ميباريد. اکثر حاضران را ميديدم كه دارند گريه ميكنند و بعضي هم ميخنديدند. و البته بعضي هم عصباني و خشمگين بودند...
تمثيلها و روياهايي كه در ذهن به كلمات تبديل ميشدند؛ تمثيل پادشاه خفته، كودك مادر، باغبان الهي، پرندگان مهاجر، جوشش چشمه، رودخانه و ديگر و ديگر. خود بخود به سوالات جواب ميدادم. كنترل چنداني بر آنچه ميگذشت نداشتم و اين اولين تجربه از اين دست بود. انگار جوابها را ميديدم. فكر نميكردم. براي حرف زدن، منبعي جز آنچه كه ناخودآگاه به ذهنم ميآمد چيز ديگري نداشتم. نمي دانستم بعد از اين كلمه، كلمات بعدي چيست. نه فكر ميكردم كه مطالب را بسازم و نه از آنچه ميگفتم خاطرهاي داشتم. هيچ كدام از آن تمثيلها، روياها، پاسخ ها، سخنرانيها و مطالب را از جايي نياوردم و در جايي نخواندم. همه چيز خود بخود بود. بعد از سخنرانيها گاهي سعي ميكردم به ياد بياورم چه گفته ام و چند بار هم متن آنها را نوشتم تا بتوانم آنها را ارزيابي كنم اما اين ارزيابي هم انجام نشد چون نميتوانستم فرمول و روش واحدي را در آنها ببينم كه روال آنها را به كنترل در آورم...بعد از آن اولين جلسه، جلسات بعدي به سرعت تشكيل شد. فرداهاي آن روز، تعداد مردم كه عموماً از جوانان، دانشجويان و دانشگاهيان بودند بيشتر و بيشتر ميشد...
يكي دو جلسه بعد سالن آنجا پر شد و ديگر آنجا ظرفيت بيشتر نداشت. مسئولان آنجا از من خواستند که از مردم شهريه بگيرم اما قبول نکردم. به همين دليل آنها هم از ما خواستند ادامه کار را در جاي ديگري دنبال کنيم.
در اينجا بچهها دست به کار شدند. هر کس قسمتي از کار را انجام ميداد. يک نفر براي سخنرانيها سالن ميگرفت. يک نفر موسسه انتشاراتي تاسيس کرد. عدهاي نوارهاي سخنراني را روي کاغذ پياده و براي تبديل به کتاب آماده کردند. بعضيها براي انجام شدن کارها کمکهاي مالي ميکردند و هر کدام از همراهان اصلي، کاري براي ادامه اين روند انجام ميدادند. طبق همين روال، دهها تشکل مردمي و موسسات مختلف، نشرها و نشريات و انجمنها در يازده دوازده سال گذشته به وجود آمد...
در اولين سال سخنرانيها و تعاليم عمومي، گاهي هر روز و گاهي در هر روز چند جلسه سخنراني برگزار ميشد. سخنرانيها به فرهنگسراها و مکانهاي بزرگتر کشيده شد...
بعد از انتشار گزيدهاي از سخنرانيهاي سال اول و دورههاي عمومي [در سن 23 سالگي در سال 1375] در قالب کتاب تعاليم [کتاب جريان هدايت الهي ـ تعاليم حق ـ جلد اول] حركتي به وجود آمد که همين حركت که با انتشار کتاب، بيشتر و بزرگتر ميشد سبب به وجود آمدن تغييراتي در ادامه کار شد...
نيات و انگيزه ها
چيزي که هميشه و بيش از همۀ کارهاي ديگر مرا به خود مشغول كرده بود موضوع تسليم الهي و خدمتگزاري به خدا بود. از کودکي و در همۀ کلام خدا متوجه شدم که اصلي ترين و تنها کاري که بايد انسان انجام دهد تسليم است و اولين تجسم تسليم، خدمتگزاري است. تسليم بودن تنها راهي بود که براي پيوستن به خداوند و اتصال به بي نهايت در دسترس بود. غير از اين راه ديگري در انديشه هايم و در آنچه از قرآن و احاديث و کلام مقدسين ميدانستم وجود نداشت. برايم تسليم به معناي همۀ خوبي ها، همۀ رستگاري، همۀ خوشبختي و همۀ خدا بود... از کودکي مهمترين و بزرگترين کار ممکن را همين تسليم بودن ميدانستم. ميدانستم كه خدا، قصدها و کارهايي دارد و ميخواستم که انجام دهندۀ اين کارها باشم و البته بزرگترين کارهاي خدا را انجام دهم. خودم را تسليم و خدمتگزار خدا ميدانستم...
در کنار اين قصد عظيم و نيت بزرگ در سالهاي نوجواني، انگيزههاي ديگري هم به تناسب شرايط خودنمايي ميکردند و بعد از مدتي هم ممکن بود از بين بروند. انگيزههايي مثل کشف اسرار، پاسخ دادن به ظلمهايي که در مورد خودم يا اطرافيانم ميديدم، بالارفتن و برتري جستن و چيزهاي مشابه، اما اين قصدها در مقايسه با قصد تسليم و خدمتگزاري که خورشيدوار بود به شعلههاي شمع ميمانست که گاهي بودند و گاهي نبودند. سعي ام اين بود که هر طور که شده ديگران را هم به تسليم الهي و خدمت به خداوند دعوت کنم و عملاً به آن وادار کنم.
اما کدام خدمت بهترين خدمت بود؟ فکر ميکردم اگر خداوند يک انسان بود چه چيزي برايش مهم ترينها بود و سعي ميكردم از طريق تفكر و تعمق، بيشتر در اين باره بدانم...
سعي کردم خدا و خداگريي را به بهترين شکل ممکن با هماهنگ ترين بيانها متناسب با مخاطبانم، هماهنگ با شرايط زمان و مکان، معرفي کنم و به نام خدا در اين کار موفق بودم.
سعي کردم مردم را، کساني را که کمتر مورد توجه تبليغات مذهبي و معنوي بودند، متوجه خدا کنم، به تسليم و خدمتگزاري دعوت کنم، به خداوند و روند خداگرايي پيوند بزنم و از اين طريق آنان را از نگاه خودم، از مرگ و نابودي نجات دهم... به خواست خداوند در اغلب موارد در اين کار موفق شدم. دهها هزار محصول اين درخت بسيار پربار، و هزاران نشانه و مستند مرا علاوه بر اقناع قلبي، عقلاً نيز اقناع ميکردند که خداوند اين را هم به انجام رسانده است. بعد از شروع دورههاي آشکار، فعال ترين و ملموس ترين قصدم نجات روحي بود. نجات از مرگ. و اين کار را در هر جايي، چه در جلسات عمومي، چه در نوشته ها، در جلسات خصوصي، در خيابان، در پارک و در هر جاي ديگري، متناسب با شرايط مخاطب انجام ميدادم...
احياء ايمان به خدا، انتشار عشق به خدا، جذاب و کارسازنمايي حضور الهي و ضرورت و اجتناب ناپذيري تسليم و خدمتگزاري از جمله خطوط اين مددرساني و نجات روحي بود. نياتم خودبخود و بدون کنترل، جاري و مستتر در همان حرفها، نوشتهها و کارهايي است که در همۀ اين پانزده سال و مخصوصاً در يازده سال اخير بوده است. همان محتوا و جهتهايي که در اولين کتاب تعاليم هست، همان بر ذهن و نگاهم حاکم بود. به همين دليل عملکرد ما، رفتارهاي ما، فعاليتهاي ما و محصولات کار ما، مؤيد و تصديق کنندۀ همين نيات بود. همگي تأييدي بودند بر قصد بزرگ تسليم و خدمتگزاري که همين هم تبديل شد به شعار و عهد عمومي ال ياسين و الاهيون. «الهي اي كه با مني تسليم و خدمتگزارم و روز و شب تو را ميخوانم».
شكل گيري روند تفكر متعالي
در همان حدود 16 سالگي يكي از جريانهايي كه در درونم فعال بوده است، كشف پاسخ سوالاتي بود كه آنها را سوالات بزرگ ميگفتم. بخشي از تفكرات و مشاهداتي كه داشتم به دنبال پاسخي براي اين سوالات بود. اگر بخواهم واقعاً ساعاتي را كه به اين سوالات فكر كرده ام و عميقاً و از راههاي مختلف به دنبال كشف پاسخ آنها بوده ام محاسبه كنم با يك نگاه ديگر ميتوانم بگويم كه همۀ زندگي ام و چند ده هزار ساعتي را كه در اين جسم بوده ام، فقط در جستجوي كشف و تجربۀ پاسخ به اين سوالات بوده است. در كودكي اينها فقط يك سوال بود اما بعداً سوالات ديگري هم به آن اضافه شد. يكبار كه همۀ آنها را در كنار هم گذاشتم ديدم حدود چهل سوال شده. اولين سوال كه مربوط به اولين زمانهاي زندگي ام ميشود، سوال «من كيستم؟» بود. بيشتر تفكراتم را مينوشتم و بعضي را فقط تجربه ميكردم يا ميديدم.گاهي روزها و شبهاي متوالي كه فقط با چند ساعتي خواب قطع ميشد فقط و فقط به اين سوالات و مخصوصاً همين سوال من كيستم صرف مي شد و سپس، مدتي صرف تجربه كردن آن يافتهها ميشد. علاوه بر سوال من كيستم كه در آن حتي با سلولهاي بدنم هم تفكر و تعمق ميكردم، توجه به سوالات بزرگ ديگر هم در مقطعي از زمان، شدت ميگرفت. خدا كيست؟ زندگي چيست؟ چرا به اين جهان آمده ام؟ نظرات خدا كدام است و چگونه ميتوان آنها را دانست؟ در هر لحظه بهترين كار و بهترين فكر كدام است؟ ما از كجا آمده ايم و به كجا ميرويم؟ انسان كيست؟ قوانين و الگوهاي بنيادي اين جهان چيست؟ راهها و روشهاي تفكر كدام است؟ و...
يكي از مباني آموزشهاي xyz همينها بود. سيستمي را براي چگونگي استفاده و تجربۀ اين سوالات طراحي و آن را با كليات روح زايي ادغام كردم...
در پاسخ به يكي از اين سوالها: «راهها و روشهاي تفكر كدام است؟» سي و شش روش تفكري را طراحي و ابداع كردم. نميدانستم دركتابهاي تفكري چه چيزي در اين باره هست. البته چند بار هم كه در كتابفروشيها نگاه كردم چيزي پيدا نكردم اما چند سال بعد ديدم مطالبي كه تا حدي شباهت داشت، از طريق ترجمه كتب جديد، وارد ايران شده اند. سالها بعد از آن، تعدادي از دوستان ال ياسين را مأمور كردم تا در زمينۀ روشهاي تفكر تحقيق كنند. قصدم ايجاد يك جريان تفكر گرا و در عين حال خداگرا بود...
مدتي بعد انجمن متفكران و محققان بر همين اساس بوجود آمد. قسمتي از روشها و فرمولهاي تفكري را به جمعي از الاهيون كه در زمينۀ دانش مدرن تفكر و مديريت، مطالعات و تحقيقاتي داشتند نشان دادم. اينها چيزهايي بود كه ازحدود چهارده پانزده سال قبل آنها را داشتم. نظر بعضي از آنها اين بود كه اين روشها بسيار كارا و خلاق اند. حجم اين دانش تفكري زياد بود. در مجموع شايد به اندازۀ سه چهار دفتر دويست برگ بزرگ ميشد كه صفحات آن پشت و رو نوشته شده بود. اينها مشروح تعليمات تفكري نبودند بلكه خطوط اصلي و فرعي كار بودند. از دل آنها نزديك به هفتصد فرمول و مدلهاي فرعي و موضوعي تفكر را استخراج كردم و ادامۀ كار را به فردي مورد اعتماد سپردم.
محور آگاهي زايي در واقع شامل همين مطالب ميشد. قرار داشتيم كه همۀ آن را به تدريج منتشر كنيم و جريان انتشار اين مطالب (دانش تفكر) از نشريۀ هنر زندگي متعالي شروع شد اما اين نشريه خيلي زود توقيف شد. بعضي از قدمهاي كليدي تفكر مثل روشهاي تصميم گيري هفت دهم و سه دهم، روشهاي برنامه ريزي پرچه و بعضي از تئوريهاي اوليه تفكر مثل سوال سازي و ضرورت آن و از زاويههاي مختلف ديدن را به بعضي از مدرسان انجمن متفكران و محققان آموزش دادم و به بعضي از اين دوستان توصيه كردم كه تفكر را به آن دسته از الاهيون و ال ياسين كه مشتاق و پيگير هستند آموزش دهند. مدل آموزش را هم گفتم و شرايط مهيا شد.
غير از اين، تدابير ديگري هم داشتم تا تفكر و فرهنگ سوال كردن لااقل در آنهايي كه مشتاق هستند و سپس در سطح جامعه و كل دنيا، جا بيفتد. توصيه كردم كه جلسات مناظره آزاد بگذارند در بارۀ هر موضوعي كه خودشان ميخواهند يا در بارۀ مسائل روز. مطالعات تفكر گرا سرعت بيشتري (در طيفي از افراد) به خود گرفت. بعضي از اعضاء انجمن تبديل به مدرسان تفكر و مديريت شدند و براي مديران دولتي و خصوصي جلساتي را در زاويههاي مختلف تفكري برگزار ميكردند. يكي از ماموريتهاي انجمن متفكران و محققان، احياء و گسترش فرهنگ تفكر در سطح جامعه بود...
كتاب تعاليم
اولين سالي كه آشكارا براي مردم حرف زدم حدوداً بيست و سه سالم بود. بخشي از نوارهاي سخنرانيهاي سال اول را دوستاني از الاهيون روي كاغذ پياده كردند و اين تبديل شد به اولين جلد كتاب جريان هدايت الهي. كار نهايي كتاب را يكي از دوستان انجام داد كه اسم مستعارش پيما الهي بود...
ارتباط ما خيلي نزديك و صميمانه بود. ايشان از تعدادي از دوستاني كه در جلسات شركت ميكردند خواست كه دربارۀ بنده به عنوان معرفي مطلب بدهند. او اين مطالب را جمع كرده بود و از آن يك كتاب حاصل كرد كه اسم آن را والسماء و الطارق، قسم به آسمان و آنچه در شب آيد، گذاشت... خلاصۀ كوتاهي از اين كتاب در ابتداي كتاب تعاليم آورده شد...
در آن زمان سخنرانيها گاهي روزي سه چهار مرتبه انجام ميشد و عملاً همۀ زمان فعال روز را اشغال ميكرد... او كتاب را چاپ كرد. البته من آخرين تغييرات يا اضافات كتاب را نديدم. خيلي كارهاي ديگري هم در آن زمان انجام ميشد كه بعضي از آنها مهمتر از چاپ كتاب تعاليم بودند، كه در جريان جزئيات آنها هم قرار نميگرفتم و اين روال تا سالها بعد و تا امروز هم ادامه دارد و به مرور بيشتر و بيشتر شده است. در سالهاي اخير به دليل حجم عظيم كارها و مسائل، بسيار كمتر از گذشته در جريان امور اجرايي يا جزئيات فعاليتها قرار داشتم... بعد از چاپ، يك نسخه از كتاب تعاليم را ديدم. به نظرم مقدمۀ آن براي مردم، تكان دهنده و شوك آور بود. با توضيحات اوليۀ كتاب و كلاً چند نقطه از كتاب موافق نبودم. با او تماس گرفتم و دربارۀ توضيحات اضافه شده به كتاب پرسيدم. او معتقد بود كه كاملاً درست عمل كرده. يعني چون مسئوليت كار با او بود پس او هم آنطور كه درست ميدانسته عمل كرده است. وقتي گفتم كه با بعضي از قسمتهاي مقدمه موافق نيستم گفت در همان مقدمه نظر و تكذيب شما را هم از توهمات و شايعات آورده ام در جاي جاي کتاب هم موضع شما معلوم است... اين روشن بود كه او با حسن نيت كامل و از روي محبت و مسئوليت پذيري عمل كرده است. شايد هم در اين مورد تقصيري متوجه او نباشد و به من بازگردد. شايد اگر بيشتر دقت و احتياط ميکردم، مسئلهاي پيش نمي آمد...
كتاب تعاليم به دست عدهاي از الاهيون رسيده بود. به مدير نشر تعاليم حق پيغام دادم كه اين كتاب وارد بازار نشود و در دسترسي ديگران به آن هم انقباضي عمل شود. و اين كتاب سالها وارد بازار نشد بعداً هم كه وارد شد، دلايل ديگري داشت...
بعد از انتشار كتاب تعاليم، حركت بزرگ و موج دامنه دار و رو به گسترشي بين خوانندگان كتاب به وجود آمد. قبل از انتشار كتاب تعاليم، مرا آقاي فتاح، استاد، آقا يا چيزهاي مشابه صدا ميزدند اما بعد از انتشار كتاب تعاليم، ميگفتند آواتار، استاد اعظم، حضرت و... پيغام دادم دسترسي به كتاب تعاليم متوقف شود كه همينطور شد. اما همين توقف و خلا، حرص افراد را بيشتر كرد. نسخههاي ديگري از كتاب را ديدم كه به صورت كپي يا با تايپ و تنظيم مجدد درست شده بود. اين كارها حتي در خارج از ايران هم انجام ميشد. بعضي از افرادي كه ساكن كشورهاي خارجي بودند، با خواندن كتاب تعاليم چنان مشتاق و آماده ميشدند كه به ايران ميآمدند و اصرار داشتند اينجا بمانند و گاهي اگر تأكيد نميشد برنمي گشتند. براي جلوگيري از اين حالت خلا، دوباره دسترسي افراد به كتاب امكان پذير و اين بار كتاب وارد بازار شد... گاهي ميشنيديم كه كتاب تعاليم در فلان جا تكثير شده. به همين دليل بعضي دوستان ال ياسين تصميم گرفته بودند كه تجديد چاپ شود. هم از مسير نشر تعاليم حق و هم از مسير ديگر. كتاب تعاليم تا حدي جاي جلسات سخنراني را گرفته بود. افرادي كه تاكنون در جلسه حضوري شركت نداشتند بعد از خواندن كتاب، از نظر وضعيت مانند كساني بودند كه در جلسات حضوري، حاضر و چند جلسه را گذرانده بودند... مدتي بعد از انتشار كتاب تعاليم اولين بيانيه را داديم. در آن بيانيه بعضي از مواضع تصريح و بنابراين به ابهامات احتمالي پاسخ داده شده بود. بسياري از مطالب بيانيه را دوستان ال ياسين از خود كتاب تعاليم استخراج كرده بودند از جمله در ردّ توهم گرايي و توهم سازي، اينكه من خودم هستم نه كسي ديگر، اينكه رام الله اسم بنده نيست و معناي آن تسليم و خدمتگزار خداوند است... و نيز ميزان بودن قرآن و موارد ديگر. اين بيانيه احتمالاً مربوط به سال 1378 بود، مدتي بعد از چاپ كتاب تعاليم. بيانيه تلاشي بود براي زدودن ابهامات و به قصد تنوير و روشنگري و براي جلوگيري از افكار افراطي كه بعضي بر آن پافشاري ميكردند. كارهاي ديگري هم در جهت اين روشنگري و تنوير انجام شد. خطوطي كه در بيانيهها بود در سخنرانيها و در جلسات پرسش و پاسخ يا جلسات كوچكتر بارها و بارها به صراحت گفته شد. بيانيههاي ديگري هم منتشر شد. و گاهي همان بيانيههاي قبلي تجديد ميشدند. از بعضي از ال ياسين خواستم كه در اين مسير حركت كنند. و قدمهاي ديگر. و در نهايت بعنوان يك كار بزرگ، رجوع به قرآن و مرور عمقي قرآن را مرحله به مرحله به طيفهاي مختلف الاهيون توصيه كرديم و آنها هم عموماً اينكار را انجام دادند. قرآن ميزان است، با آن ميتوان حق و باطل را از هم تشخيص داد و اشتباهات و خطاها را شناسايي كرد. بنابراين اگر افراد قرآن را به صورت تعمقي مرور ميكردند، اين تضميني ميشد براي جلوگيري از هر اشتباه و توهمي. مسئله براي خيليها روشن شده بود اما بعضيها از زياده روي يا محبت و بعضي از سر كينه و نفرت، وارد افراط شده بودند... در حالي كه واقعيت بارها و بارها بيان و تأكيد شده بود. كار ديگري كه براي تضعيف بعضي فضاها داشتيم كاهش جلسات بود. از روزي چند جلسه، جلسات به چند سال يك جلسه كاهش يافت. اين هم نتوانست اثر تعيين كنندهاي بگذارد بلكه اشتياق و حرص داوطلبان بيشتر شد. طوري كه سالنهاي معمول در تهران امكان برگزاري جلسات را نداشتند و قرار شد جلسات بزرگ كه آن هم صرفاً براي داوطلباني كه از مدتها پيش اعلام داوطلبي كرده بودند، اختصاص داشت، در ورزشگاههاي بزرگ و دست آخر در ورزشگاه آزادي تهران برگزار شود كه اين جلسه به دلايل موجهي، مورد توافق مراجع قانوني مرتبط با موضوع نبود و بنابراين برگزار نشد...
كتاب و تهاجم ها
شايعات منفي و تخريبي دشمنان خود خوانده، كه بر فرد من متمركز بود توانست بعضي از افراط گريهاي جنون آميز را كاهش دهد... بعد از سال 1382 هم حملات تخريبي از جانب بعضي افراد و مراكز در بارۀ بنده قوت بيشتري پيدا كرد كه همينها هم باعث تشديد موضع بعضي از ال ياسين و به ميان آمدن آنها براي دفاع شد...
كتاب تعاليم در حالت متراكم دوازده جلد و در حالت معمولي بين سي تا چهل جلد است. تعاليم يك اولين سخنرانيها بود اما به دليل موجها و انديشههاي خارج از كنترلي كه بعد از چاپ اولين كتاب به وجود آمد، كتابهاي بعدي تا امروز منتشر نشده...گاهي ميشنيدم كه طيفهايي از الاهيون كتاب را تا حد يك... تقديس ميكنند و در كنار اين ميشنيدم كه ميگفتند فلاني رفته و كتاب را برده تا براي شما حكم الحاد و قتل بگيرد. كه البته آن مرجع رسيدگي كننده، يا افراد مشابه ديگر به اين درخواستها پاسخشان منفي بود...
بعضي ميگفتند اين كتاب پر از كفر و بدعت و شرك است، عدهاي از دوستان در ال ياسين و خارج از آن، با استناد به قرآن و كتب مقدس، نظرشان اين بود كه آن كاملاً با قرآن و احاديث هم خواني دارد و سراسر آن دربارۀ خداپرستي محض است...
انتشار كتاب تعاليم به دليل دو سه نكتهاي كه در مقدمه آن آمده بود، تبديل شد به يكي از ريشههاي اختلاف و فاصلۀ بعدي با آقاي پيما الهي. لااقل نبايد براي عموم با اين لحن صحبت ميشد. كار ايشان فقط به اين كتاب ختم نميشد بلكه متون ديگري هم توسط ايشان تهيه شده بود كه جلوي انتشار آن گرفته شد. نيت او به وضوح خوب بود اما نتيجۀ كار هميشه اينطور نبود. در نظر گرفتن ظرفيتها و اختلاف ظرفيتها و انتخاب نگاه ميانه، مسئله مهمي است...
او مدتي بعد، به دلايل متعددي از كار نشر تعاليم خارج و رابطۀ ما به مرور ضعيفتر و تفريباً قطع شد. البته او كار بزرگي انجام داده بود و اين كار بزرگ، براي هميشه به ياد ماندني است اما حقوق افراد چيزي نيست كه بتوان از آن چشم پوشي كرد...
در اين دو سه سال اخير، شايعات و تهديداتي كه به نوعي به كتاب تعاليم مربوط است بيشتر و بيشتر به گوش ميرسد. اما اين شايعات و تهديدات سوالاتي را با خود زنده ميكند... اگر واقعاً كتاب تعاليم كه اولين و ساده ترين انديشههاي يك پسر 23 ساله بود، اينقدر پرمسئله بود، اگر پر از بدعت و شرك و كفر بود، اگر سرشار از امواج ليبراليزم معنوي و پلوراليزم ديني بود، پس چرا وزارت ارشاد اسلامي به آن مجوز چاپ داد؟ چرا در طول يازده سال گذشته، اين همه نهادهاي فرهنگي و مذهبي در بارۀ آن تذكري بر مبناي امر به معروف و نهي از منكر ندادند ـ البته غير از تهديدها و فشارهايي كه گاهي ظاهر ميشد. چرا اين همه شخصيتهاي مذهبي و فرهنگي و ديده بانان اجتماعي با وجودي كه بسياري از آنها كتاب را در دست و در خانه داشتند، نقد نكردند، بلكه اكثر آنان كتاب را موافق و هم خوان با قرآن و تعاليم اديان آسماني يافتند...
... اگر انديشهها و تعليماتي كه در اين سالها بيان شد و اكثر ديده بانان و مسئولان فرهنگي در جريان آن بودند، اشتباه بود و اشكال داشت، چرا بنابر كلام خدا، به توصيۀ خدا و بنابر روش الهي، در اقتدا به انبياء و اولياء و به ويژه رسول خدا (ص) و ائمه اطهار (س) كسي نيامد كه با روش خدايي و قرآني و اسلامي يا به روش عقلاني و متمدنانه برخورد كند. انديشه را با انديشهاي نورانيتر جواب دهد، فكر را با فكري غنيتر پاسخ گويد، در برابر كلام، كلامي خوبتر و هوشمندانهتر بياورد. فرعون كه ادعاي خدايي داشت و خود را خداي جهان معرفي ميكرد، خداوند عالم به موسي(ع) فرمود كه ابتدا با او به نرمي سخن بگويد و به نرمي تذكر دهد. اين، روش خداوندي است كه ما ميشناسيم. نرمي و محبت. حكمت و عقلانيت. من كه هرگز نعوذ بالله ادعاي خدايي يا ادعاي مقدس يا شبه مقدس ديگري نكردم بلكه بارها در سخنراني ها، نوشتهها و جلسات خصوصي گفتم كه بزرگترين آرزويم اينست كه تسليم خدا باشم و بارها گفتم كه قديس و مذهبي و اين و آن نيستم. براي اعلام اين حرفها تلاشهاي زيادي هم صورت گرفت. هزاران بيانيه منتشر شد، صدها مرتبه در سخنرانيها و جلسات مختلف، تصريح شد. پس چرا در سالهاي گذشته، به بدترين و خشن ترين و زورگويانه ترين شكل ممكن با ما برخورد ميشد. همه برخوردها توام بود با تحريف و دروغ و شايعه سازي. مبناي برخوردها قضاوت محكوم كننده و پيشاپيش بود. اگر روش خدا با دشمن ترين دشمنان خدا مانند فرعون آنست كه به موسي (ع) ميفرمايد با او به زبان نرم سخن بگو، پس بايد با دوست ترين دوستان خدا چگونه برخورد كرد؟ برخورد آنها هميشه يكسان بود فرقي نداشت كه تو كي هستي اگر ميخواستند با كسي برخورد كنند او هر كه بود، يك روش برخورد داشتند: فحاشي و جوسازي و تهمت. دروغ و تحريف و تقبيح. شمشير و زور و نيزه. هميشه هم براي خود توجيهاتي فرصت طلبانه داشتند مثلاً ميگفتند اشداء علي الكفار رحماء بينهم. اما كدام كفار؟ همه زندگي، همه تعليمات، همه حرفها، همه تحقيقات و همه كارهاي ما خدا بود. كار ما بازگرداندن مردم به خدا بود و هر روز پيوسته شاهد اين اتفاق بوديم. كار ما تبليغ خدا بود و هر روز ميديديم كه چگونه نام خداوند جاي خود را در زندگي مستمعان باز ميكند. روش آنها اين بود كه با هر كس احساس دشمني ميكردند به او يك برچسب ميزدند و سپس بر اساس همان برچسب و با خلاص كردن واهي وجدان و خاموشي خيالي تضادها و تناقضها بر او ميتاختند. آنها حتي وقتي كه نسبت به دوستان قديمي خود هم دچار احساس ناخوشايندي ميشدند همين كار را ميكردند مثلاً ميگفتند كافر و منافق. هوسها و هيجانات آنها پيوسته از ابزار و كلماتي ظاهراً مقدس، براي بيان خود استفاده ميكرد...
در بيست و سه سالگي با مردم آشكارا حرف زدم. در بارۀ خدا و فقط خدا. در بارۀ تسليم الهي و خدمت به خدا. دربارۀ ايمان و عشق به خداوند... يازده سال همۀ آنها كه بايد در جريان ميبودند، بودند...
فقط خودم هستم، تسليم و خدمتگزار خداوند
من کي هستم؟ انسان چيست. انسان به نگاه خداست. انسان، به شعور اوست. به روح و قلب اوست...
آنچه با کلام خدا توافق ندارد، مردود است. دربارۀ اين خدمتگزار ناچيز خدا هم همين مبناست. سالهاست که اکثر مردم به من ميگويند نعوذبالله... هستم. کلمهاي که حتي جرأت نوشتن آن را هم ندارم. او پادشاه مطلق هستي و هستي نامحدود ماست. اگر بگويم در برابر خداوند، ذرهاي هستم، گزاف گفته ام. الهي خودت شاهدي که ذره هم نيستم. هر حرف شرک آميز و کفرآميزي که درباره ام گفته ميشود که سالهاست ميشنوم برضد خداست. اين بتها را بشکنيد. اگر من هم بت شده ام مرا هم خرد کنيد. نگذاريد هيچ غباري بر لااله الاالله بنشيند. مولاي ما خداست. هو مولاکم. اوست مولاي شما.
هيچ کسي در مقابل خدا، ذره هم نيست. خدايي که نه ميزايد نه زاييده شده. او يکي است و هيچ کس مثل و مانند او نيست. بسم الله الرحمن الرحيم. قل هو الله احد. الله الصمد. لم يلد و لم يولد و لم يکن له کفواً احد.
خداوند سه تا نيست. دو تا نيست. يکيست و جز او نيست. وحده لااله الاهو. گمان ميکنيم که ميدانيم يکيست اما اين گمان است. در زندگي ما خدايان فراوانند در حاليکه حقيقت يکيست و مابقي اوهام و تصورات اند. نگذاريد کسي جز خداي حقيقي، خداي شما باشد. باران را از آسمان بگيريد و از ابرها، نه از دودها و دوده ها. بزرگترين کار ما و جهش هويت ما آنست که تسليم و خدمتگزار خداوند باشيم.
... اگر عاشق خدا باشيم آيا خوبتر و زيباتر و خواستنيتر از اين هست؟ عاشق به معشوق ميپيوندد و در معشوق ذوب ميشود، حل ميشود. در او فنا ميشود و به او بقا مييابد.
بارها و بارها از من سوال شد که کي هستم و بارها گفتم و خواهم گفت که تسليم و خدمتگزار خداوندم. همين. همۀ آرزويم اين است که تسليم خدا باشم. و تسليم خدا هستم.
من آواتار نيستم، خودم هستم. خودم هستم. اين و آن نيستم، خودم هستم. قديس نيستم بلكه بارها گناه كرده ام، توبه كرده ام، باز هم گناه كرده ام و توبه كرده ام اما مورد رحمت عظيم و بخشش بيكران پروردگارم قرار گرفته ام.
بيست سال است مردم به من ميگويند آواتارم، معجزه گرم، نعوذ بالله خدا و پيامبرم، خارق العاده ام اما خودم ميگويم كه نيستم. من يك انسان ام، خودم هستم. ديگري ميگويد شيطانم، جادوگرم، فاسد و شيادم، شيطانم اما نيستم چون خودم هستم. فقط هستم. خودم هستم. تسليم و خدمتگزار خداوندم. قوّتم از قوّت اوست، اراده ام به قدرت اوست، نگاهم به نگاه اوست، به او زنده ام و از او حيات يافته ام و اما در برابر او هيچ و پوچ ام... خودم هستم. همين هستم كه هستم، نه بيشتر و نه كمتر. نه مانند اين و نه مانند آن. برچسبها كي واقعيت داشتهاند كه اين بار داشته باشند. القاب خوب و بد كي گوياي حقيقت بودهاند كه امروز باشند. قضاوت ديگران چه خوب و چه بد باشد، در كدام زمان ميزان حق و باطل بوده كه اكنون باشد. و من فقط خودم هستم... در همه اين سالها همه زندگي ام خدا بوده و همه بَعدها هم خداوند است. خداوند همه فكر و كار و كلامم بوده. خداوند روح زندگي بوده. قوّت و ايمانم بوده. راه و روشم بوده. اميد و آرزويم بوده. همه فلسفه ام خداست. قلب و روحم خداست و او برايم همه چيز و همه كس است. اين تصويري جنون آميز است كه من ذرهاي خدايم را به شرك آلوده كنم. من مبلغ و مدافع پرآتش خداوند حي و قيوم بوده ام و هميشه هستم. برخي درباره ام الحاد و كفر را مطرح كردند. اين نه تنها دروغ محض است بلكه دروغي جنون آميز است.
حتي تصور الحاد و كفر تابحال از ذهنم عبور نكرده... يادم نميآيد كه تا بحال دروغي گفته باشم. تا جايي كه توانسته ام به آنچه گفته ام عمل كرده ام و هرگز قولي نداده ام كه به انجام نرسيده باشد. زندگي ام را بر مبناي خدا و كار خدا قرار داده ام و تمام قصد و سعي و زندگي ام اين بوده كه تسليم و خدمتگزار خداوند باشم و تا آنجا كه امكان دارد ديگران را نيز به خداوند پيوند بزنم، بازگردانم و به تسليم الهي و خدمت به خداوند وادارم. قصدم اين بوده كه ارتباط مردم را با خداوند زنده و حقيقي برقرار سازم و يگانگي خدا را، لا اله الا هو را از هر طريق ممكني اعلام كنم. همه قصدم و سعي ام اين بوده و اين است كه كارهاي خدا را به انجام برسانم، روياهاي الهي را به تحقق برسانم و اراده و قصدهايش را تا حد امكان عملي سازم. تمام سعي و قصدم نجات انسانها بوده و اين است. نجات آنها از تاريكي جهالت، از ندانستن، از خواب و از مرگ و از بي خدايي... تمام سعي ام را كرده ام كه نام خدا را بزرگ بدارم و عظمت و جلال آن را آشكار نمايم... قصدم تحقق پادشاهي خدا بوده نه جز اين. نيتم فقط و فقط تحقق كلام خدا بوده و خواهد بود.