عبور از مکاتب باطني
«اگر به هنر کیمیاگری از بعد الهی نگاه کنیم، رمز اصلی این هنر آموختن بسم الله الرحمن الرحيم است.» ايليا «ميم»
به روايت يكي از شاگردان قديمي
تجربۀ ايليا و درکي که او از مکتبهاي مختلف باطني داشت بسيار عميق وعملي بود. او تا اعماق انديشه جريانهاي معنوي را درک ميکرد و سپس از آنها عبور ميکرد. مثلاً در بارۀ مکتبهاي چيني تا جايي که ميدانم او هيچ مطالعهاي نداشت اما احاطۀ عملي فوق العادهاي بر آموزههاي اين مکاتب داشت. فنون بنيادي آن را که بعدها ورزشهاي رزمي بر اساس آن بوجود آمدند بخوبي ميدانست و به ما هم آموزش داده بود...
بعنوان مثال ديگر ميتوانم به مکاتب باطني شمال و اوراسيا اشاره کنم؛ مکتبهاي باطني که در سيبري، در آمريکا و در ميان سرخپوستان وجود داشت. يکي از مباني اصلي اين مکتبها و چه بسا مهمترين رکن آنها ارتباط با طبيعت وحيوانات بود. بسياري از آموزههاي اين نوع مکاتب به نحوي با طبيعت و حيوانات ارتباط داشت. براي يک محقق معمولي روش تحقيق در اين مکتبها خواندن کتابهايي در بارۀ شمنيزم و ديگر مکتبهاي مشابه است. اما ايليا اصلاً چيزي مطالعه نمي کرد بلکه عملاً آموزههاي آنها را تجربه ميکرد و به سرعت از اين تجربهها عبور ميکرد. در همين مورد شمنيزم و براي تجربه و عبور از اين آموزهها او حوزههاي جديدي را در زندگي اش داشت که نمي دانم آيا عمداً و آگاهانه اين حوزهها را بوجود آورده بود يا اينکه علاقۀ شخصي او با اين جهت گيري آگاهانه تلفيق شده بود. او تعداد زيادي پرنده داشت. عقاب شاهي و شاه عقاب، بازهاي شکاري و شاهين و انواع پرندگان ديگر. از همان يازده دوازده سالگي، در خانه تعدادي حيوان وحشي مثل گرگ داشت. پرندگان مهاجر، مار، گربۀ وحشي و انواع حيوانات و پرندگان ديگر بعداً به اينها اضافه شدند. او عميقاً اين حيوانات و حرکات آنها را مشاهده ميکرد و در بارۀ آنها چيزهايي مينوشت. بخوبي معناي صداها و حرکات آنها را ميدانست و گاهي براي ما ميگفت. معنايي که او از صداها و حرکات آنها ميگفت، کاملاً منطبق بود بر چيزي که اتفاق ميافتاد. گاهي که به جنگل ميرفتيم او طوري نشانهها و تغييرات را براي ما ترجمه ميکرد که انگار ما يک حل المسائل معناي نشانهها و تغييرات را با خود داشتيم. هر چيزي که ميگفت، شاهد و سند درست بودن آنهم چند لحظه يا چند ساعت بعد اتفاق ميافتاد. او رابطۀ بسيار عميق و زندهاي با طبيعت داشت و مثل يک دوست بسيار صميمي و هماهنگ بود. بنابراين آگاهي او بر مکاتب باطني يک آگاهي عملي و تجربي بود. به همين دليل وقتي که با افرادي که در اين زمينه مطالعات زيادي داشتند مواجه ميشد، آنها بلافاصله در پاسخگويي به سؤالات، بويژه در شاخههاي مرتبط با اين مکاتب مانند نشانه شناسي، رويا بيني و ارتباط با طبيعت، منفعل ميشدند و چيزي براي گفتن نداشتند. رابطۀ ايليا با طبيعت فقط منحصر به درک آموزههاي مکاتب باطني طبيعت گرا نبود. او انديشهها و يافتههاي زيادي را مکتوب کرد که در اين مکتبها وجود نداشت. انديشههاي موهوم و افراطي آنها مانند وجوهي از توتم گرايي را با شيوهاي مسلط و غيرقابل مقاومت مردود ميشمرد و طبيعت را يکي از راههاي ميان بر براي درک حضور الهي و خودشناسي و خدا شناسي ميدانست. از طرف ديگر بسياري از تمرينات انرژي زايي را هم با طبيعت پيوند داده بود و کارورزان باطني براي تمرينات انرژي زايي يا ارتباط روحي يا تمرينات مشابه از حيوانات و پرندگان استفاده ميکردند.
«در يك اتاق دربسته و ميان چهار ديوار سنگي نشسته ايد و همة پيرامون شما از ديوار ها گرفته تا همة وسايلي كه در اتاق است ، همه مرده و مصنوعي اند . اگر غيب و آسمان بخواهد با انسان ارتباطي داشته باشد محيط داخل اتاق را انتخاب مي كند يا محيط طبيعت را . در طبيعت چيز ها زنده اند ، روزنه اند و مجراهاي ارتباطي اند . روح طبيعت مي تواند از طريق اين اجزاي بدن خود آنچه را مي خواهد بيان كند اما در درون خانه ايي مرده ، واقع شدن چنين چيزي بعيد است . خداوند با منتخبان خود غالباًدر طبيعت و كوه و بيابان ارتباط مي گرفت نه در خانه هايشان . مثلاً به فلان نبي مي فرمود «به بيابان برو زيرا مي خواهم با تو سخن بگويم » يا آنها غالباً براي دعا و نيايش به كوه و غار و طبيعت مي رفتند . و اين چه نكته ايست كه بسياري از آنان چوپان بودند و بنابراين به طرزي آهسته و تدريجي با همة مظاهر طبيعي آشنايي داشتند.»[1]
بچههايي که زمان بيشتري با ايليا همراه بودند در بسياري از اين تجربهها حضور داشتند. ما قصد تمرين مکاتب باطني ديگر را نداشتيم اما قصد داشتيم همۀ حرفها را بشنويم و بهترين تعليم را بيشتر و کاملتر عمل کنيم. و بهترين تعليم، تسليم الهي (الاهيسم) بود.
اکثر ما تمرينات زيادي را در رابطه با حيوانات و پرندگان و گياهان داشتيم اما نه به قصد توقف بلکه به قصد عبور از آگاهيها و امکانات نهفته در اين حوزه ها.[2] گاهي در تجربههاي راه پيمايي شرکت ميکرديم. اين شامل انواعي از فنون پياده روي بود که با قصدهاي مختلف باطني انجام ميشد. فنوني مانند شيرگير، شيرگريز، شيرشکار، مسيرياب، همزادرو و بادرو.[3] اينها روشهايي براي راه رفتن بود و اثر آنها در جسم و ذهن کاملاً ماندگار ميشد. راه پيماييها را در جاهاي مختلف انجام ميداديم. در جنگل، در کوه و تپه ها، درشبهاي برفي و باراني.
يا گاهي ما شرايط مختلف را تجربه ميکرديم. زيرخاک، زيرآب، عبور از باتلاق يا جهشها و پرش ها. با اين ديدگاه که بعضي از جهانهاي موازي حالتي مانند زير آب دارند و بعضي شبيه زيرخاک يا شناور ماندن در هوا. بنابراين تا در اين جهان هستيم بايد تجربهاي عبوري را از اين شرايط داشته باشيم پس با تعمق و مشاهده به اين تجربهها ميپرداختيم.
بعد از توقف نسبي دورههاي ناآشکار و شروع دورههاي آشکار که با آغاز سخنرانيهاي ايليا در سال 1375 همراه بود، توجه زيادي که در حيطۀ باطن گرايي وجود داشت، به حيطۀ آشکار و عمومي منتقل شد. ولي بعضي از روالهاي گذشته همچنان پابرجا ماند. امروز هم که دارم اينها را مينويسم مثل بيست سال پيش هنوز ايليا با طبيعت و پرندگان ارتباط عميق و کاملي دارد.
«ترك طبيعت، مرگ زندگيست و نابودي انسان در نابودي طبيعت است . جامعة سالم با طبيعت سالم ممكن مي گردد زيرا طبيعت امكان زندگيست كه اگر بيمار شود ، همة زندگي انسان بيمار مي شود و اگر اين امكان افزايش يابد بر كيفيت زندگي انسان افزوده خواهد شد . حاميان طبيعت ، حاميان حقيقت اند لكن همه انسان ها در برابر حفظ طبيعت مسئول اند زيرا همة ما در برابر حفظ زندگي و تداوم حيات خود و ديگران مسئوليم ، پس نگذاریم طبيعت بميرد . زشتي و بيماري و مرگ را از چهره اش بزدائيم زيرا محيط زيست انعكاسي از درون ماست . با نجات آن ، خود را نجات داده ايم . و آنهايي كه به خداوند مي انديشند بياد داشته باشند كه دوستي با طبيعت دوستي با خداست عشق به طبيعت عشق به خداست زيرا طبيعت مظهر و تجسم الهيست . طبيعت گرايي، جلوه ايي از خداگرايي طبيعي بشر است زيرا طبيعت زنده ترين و آشكار ترين تجسم و تجليگاه خداست...» ایلیا «میم»
در حياط جايي که او زندگي ميکند تعداد زيادي قوي وحشي، پرندگان مهاجر، پرندگان آواز خوان، گرگ و حيوانات ديگر وجود دارد. اين علاقه به بسياري از شاگردان او هم سرايت کرد و بعضي از آنها هم در خانههاي خود حيواناتي دارند که ارتباط عميقي بين آنها وجود دارد. اين جنبه، ديگر ارتباطي به مکتبهاي باطني ندارد بلکه يک رابطۀ شخصي و طبيعي و تلاشي در راستاي طبيعت گرايي و تجربۀ روح طبيعت است. تفاوتي که از اين جنبه، امروز با پانزده بيست سال پيش وجود دارد اين است که بعد از تبيين جنبههاي الاهيسم و محور بودن اصل لااله الا هو در آن، بعد از تأکيد و تبيين نقش تسليم الهي، عشق الهي و ايمان به خداوند، همۀ تعليمات باطني حالتي جزئي و حاشيهاي پيدا کردند و اهميت به اين خلاصه شد که آيا ميتوانند تأثيري در رابطۀ ما با خداوند داشته باشند يا خير؟ اگر براي کسي غير از اين باشد، همۀ آن آموزشهاي بسيار جذاب و متنوع و شگفت انگيز هم از ديدگاه ايليا حجابهايي نوراني و حتي شايد ظلماني محسوب ميشوند. اما آنطور که ايليا ميگويد هر چيزي که بتواند انسان را به خدا نزديک کند، مقدس است. هر راهي که به خدا ختم شود مقدس است و هرکاري که رابطۀ ما را با خداوند خوبتر کند، کاري لازم است.
«متفكر مشاهدهگر در برخورد با چيزها سؤال ميكند يعني چه؟ و مفهوم را مييابد. و اينگونه جريان شناخت باطني در زندگياش پديدار ميگردد. براي يافتن معنا تلاش ميكند آنگاه حتي اگر معنا را پيدا نكند معنا او را مييابد.» ایلیا «میم»
زيستن در جهانهاي ديگر، بدون دانش و آگاهي، بسيار سخت و ناگوار خواهد بود. تا فرصت هست ميتوانيد آگاه شويد. بعد از اين فرصت، انسان به آنچه آنرا شروع كرده ادامه خواهد داد همانطور كه در اين فرصت، كاري را ميكند كه پيش از اين شروع كرده.